بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا
و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾روم

پس روى خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوى این دین کن، با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.
با توجه به این ایه انسان فطرتا خداپرست و مومن افریده شده است پس نمیشه گفت اول انسانیت بعدا دیانت.
و اما این اختیار ماست که کدوم سمت بریم از فطرتمون دور بشیم یا طبق فطرتمون زندگی کنیم.

کاربری من در تلگرامHamnafasmr@

براي دانلود کليک کنيد
آخرین نظرات
  • ۱۶ مرداد ۹۶، ۰۰:۰۰ - س _ پور اسد
    ✌ +

۷ مطلب با موضوع «داستانهای واقعی :: داستانک» ثبت شده است

شیخ علی طنطاوی ـ رحمت الله علیه ـ در خاطرات و یادداشت‌هایش می‌گوید:

 

در دمشق مسجد بزرگی به نام مسجد جامع توبه وجود دارد که مسجدی با برکت و دارای اُنس و زیبایی است. بدین خاطر به آن مسجد توبه می‌گویند که آن‌جا قبلاً خانه‌ِی فحشا و منکرات بوده است، یکی از پادشاهان مسلمان در قرن هفتم هجری آن را خریده و ویرانش نمود و به جایش مسجدی ساخت.

 

تقریباً هفتاد سال پیش، در این مسجد عالمی با عمل به نام شیخ سلیم سیوطی به تعلیم و تربیت مشغول بود؛ وی مورد اعتماد اهل محل بود و مردم در امور دینی و دنیوی به او مراجعه می‌کردند.

 

 

 

در آن‌جا شاگردی وجود داشت که در فقر، پرهیزگاری و عزت نفس ضرب المثل بود و در یکی از اتاق‌های مسجد می‌زیست.

باری دو روز بر او به حالت گرسنگی گذشت که چیزی برای خوردن نداشت و نه پولی که با آن غذایی بخرد؛ روز سوم احساس کرد که با مرگ فاصله‌ی چندانی ندارد. با خود اندیشید که چه کار کند

 

دید که هم اکنون در حالت اضطرار قرار دارد که شرعاً خوردن گوشت مردار و یا دزدی به اندازه‌ی نیازش جایز است. بنابراین دزدی را به اندازه‌ای که کمرش را راست نگه‌دارد، ترجیح داد.

 

 

طنطاوی می‌گوید: این داستانی واقعی است که من اشخاص آن را می‌شناسم و در جریان تفاصیل آن نیز قرار دارم و من فقط آن‌چه را که آن مرد انجام داد، بیان می‌کنم و حکمی به خوب و بد و یا جایز و ناجایز بودن کار او نمی‌دهم.]

 

 

 

این مسجد در یکی ازمحله‌های قدیمی واقع شده بود و خانه‌های آن‌جا به سبک قدیم به هم چسبیده و بام‌هایشان با هم متصل بود؛ طوری که شخصی می‌توانست از روی بام‌ها از اوّل محله تا آخر برود.

این جوان پشت بام مسجد رفت و رسید به خانه‌ای که هم‌جوار مسجد بود، در آن خانه چشمش به چند زن افتاد، فوراً چشمانش را پایین گرفت و دور شد.

 

 باز به سوی دیگر نگاه کرد، دید که خالی است و از آن بوی غذا می‌آید. هنگامی که آن بو به مشامش رسید، از شدت گرسنگی انگار مانند یک آهن ربا او را به طرف خود می‌کشید. خانه‌ها یک طبقه بیش نبود، لذا از پشت بام  به روی بالکن و از آن‌جا به داخل حیاط پرید.

 

 

شتابان به سوی آشپزخانه رفت و درِ دیگ را برداشت، دید درآن بادمجان‌های شکم پر (دلمه‌ای) قرار دارد. یکی را برداشت و از شدت گرسنگی پروایی به داغ بودن آن نداشت؛ از آن یک گاز گرفت و تا خواست آن را ببلعد، عقل و دینش برگشتند.

با خود گفت: پناه بر خدا! من طالب علم و مقیم مسجد هستم، باز وارد خانه‌های مردم شوم و دزدی کنم؟!

 

 

 

این کارش بر او سنگینی نمود و پشیمان شد و استغفار کرد و بادمجان را سر جایش گذاشت و از همان راهی که آمده بود، برگشت و وارد مسجد شد و در حلقه‌ی درس شیخ نشست؛ در حالی که از شدت گرسنگی نمی‌توانست آن‌چه را که می‌شنود، بفهمد.

وقتی که درس تمام شد و مردم پراکنده شدند، زنی در حالی که کاملاً پوشیده بود، آمد ـ در آن زمان زن بی حجاب اصلاً وجود نداشت ـ، با شیخ گفتگویی کرد که او متوجه سخنانشان نشد.

 

 

 

شیخ به اطرافش نگاهی انداخت و جز او کسی دیگر را نیافت. صدایش زد و پرسید: ازدواج کرده‌ای؟

گفت: نه.

پرسید: آیا می‌خواهی ازدواج کنی؟

او ساکت شد!

 

 

شیخ دوباره پرسید: بگو می‌خواهی ازدواج کنی؟

گفت: سرورم! به خدا قسم من پول یک نان را هم ندارم، با چه ازدواج کنم؟

 

شیح گفت: این زن به من خبر داد که شوهرش وفات کرده و او در این شهر غریبه است و به جز عموی پیر و فقیری کسی دیگر را در این‌جا و در این دنیا ندارد و او را با خودش آورده است ـ شیخ به او اشاره کرد که در کنار حلقه‌ی درس نشسته بود ـ و این زن خانه و زندگی شوهرش را به ارث برده است و دوست دارد تا طبق سنت خدا و رسولش با مردی ازدواج کند تا از تنهایی به در آید و مردان بدسرشت و حرامزادگان بر او طمع نکنند، آیا می‌خواهی با او ازدواج کنی؟

گفت: بله.

باز از زن پرسید: او را به عنوان همسر قبول می‌کنی؟

پاسخ او هم مثبت بود!

 

 

 

👈عموی زن و دو شاهد را فرا خواند و آن‌ها را به عقد هم‌دیگر درآورد و از طرف خود مهریه‌ی زن را پرداخت نمود و به او گفت: دست زن را بگیر و زن هم دست او را گرفت و او را به خانه‌اش برد.

وقتی وارد خانه شد، نقاب از چهره‌اش برداشت، مرد زیبایی و جوانی را در او مشاهده کرد و دید که این خانه همان خانه‌ای است که پیش از این وارد شده بود!

 

 

⚡️زن پرسید: میل به خوردن داری؟

گفت: بله.

رفت و درِ دیگ را برداشت و همان بادمجان را دید و گفت: عجیب است؛ چه کسی وارد خانه شده و آن را گاز گرفته است؟

مرد به گریه افتاد و داستان خویش را برایش تعریف کرد.

 

 

زن گفت این نتیجه‌ی امانت داری است؛ تو خود را از خوردن بادمجان حرام باز داشتی، الله ـ سبحانه وتعالیٰ ـ تمامِ خانه و صاحب‌خانه را به صورت حلال به تو عطا کرد!

 

 

  • بوی یاس ....

التماس دعا

۰۴
اسفند

بسم رب الشهداء والصدیقین

امروز رفته بودم خونه یکی از همکلایس هام البته چندتا از دوستان باهم هماهنگ کردیم رفتیم حالا علت رفتنم :

همسر این دوست عزیز از مدافعان حرم هستن چند ماهیه رفتن ولی خبری ازشون ندارن  یکی از بچه ها  بهم گفت که صداشون رو شنیدن که گفته من زخمی شدم بعد صدای تیرباران اومده معلوم نیست شهید شدن یا نه ولی به احتمال زیاد شهید شده باشن ولی اینارو خانمش نمیدونه . خانمش هنوز امیدواره همسرش برگرده براش دعا کنین سخته خیلی سخته . متاسفانه دوستم باردار بوده ولی به خاطر همین حرفها ی صدو نقیضی که شنیده بچش سقط میشه.من که خدا حافظی کردنی دیگه نتونستم تحمل کنم و زود اومدم بیرون ترسیدم از چشمام چیزی بو ببره.

خواهش میکنم برای همه مخصوصا همسران این عزیزان دعا کنید دعا کنیم اولا به اغوش خانواده برگردن دوما اگر شهادت روزیشون شد همسرانشون بتونن صبر پیشه کنن و زینب وار صبوری کنن.

سخته واقعا سخته

  • بوی یاس ....

با ناراحتی گفت:” وقتی من از دنیا رفتم، به رسم عرب جنازه‌ام را روی تخته حمل نکنید، حجم بدنم معلوم می‌شود.”

 

اسماء تابوتی درست کرد شبیه تابوتهایی که درحبشه دیده بود.

 

بعد از رفتن پیامبر ،کسی خنده‌ی فاطمه را ندیده بود. اما چشمش به تابوت افتاد تبسم کرد.اولین تابوتی که حجم بدن را می‌پوشاند، تابوت فاطمه بود.

🔹حضرت زهرا نگران بود بعد از مرگش هم،حجم بدنش را نامحرم نبیند و امروز بعضی تمام تلاششان را می کنند که حجم بدنشان،بهتر دیده بشود!!!!

  • بوی یاس ....

مهدی عباسی(خلیفه)به شریک بن عبدالله گفت:نمی‌گذارم از این دربار بروی،مگر اینکه یکی از این سه کار را قبول کنی:یا قاضی‌‌القضات بشوی یا معلمی بچه‌هایم را بپذیری و یا امروز ناهار پیش ما بمانی.شریک بن عبدالله پیشنهاد خوردن یک ناهار با خلیفه،را پذیرفت.سرانجام شریک بن عبدالله که غذای حرام را خورد،هم منصب قاضی‌القضاتی را پذیرفت و هم معلمی بچه‌های خلیفه را.چون گناه،آدم را زمین‌گیر می‌کند، و لقمه ی حرام، تمام نور خدا را از باطن می‌برد.

 

 

  • بوی یاس ....

دختر زیبایی که شب را در حجره طلبه خوابید!!!

شب هنگام ؛ محمد باقر طلبه جوان - در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی! محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند. شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.​​

  • بوی یاس ....

بسم الله الرحمن الرحیم

هر وقت این شعر رو میبینم یاد  استاد عزیزم(چون خانم بودن اینطور خطاب کردم) برام زنده میشه و دعاشون میکنم.

یه روز امتحان داشتیم توی یه کلاس سی نفره که صندلی ها هم کیپ هم چیده شده بودن و فاصله ای نداشتن و میشد راحت نوشته های دوستت رو ببینی و تقلب کنی.استاد سوال هارو بهمون گفتن و نوشتیم موقع جواب دادن  رسید استاد روی تخته نوشتن

گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم 

گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم

بعد از اون رفتن بیرون و مارو با خودمون و دلمون و این شعر تنها گذاشتن. هرچند قبل از اون هم اهل تقلب نبودم ولی خب شیطان وسوسه میکرد و یه نیم نگاهی میکردم ولی با این شعر استاد دیگه حواسم رو شش دانگ جمع کردم حتی اگر چشمم هم میفتاد به جواب های دوستم دیگه دور اون سوال رو خط میکشیدم و جوابش رو نمینوشتم.

استاد با این کارشون به اندازه سالهای سال بهم درس دادن و من اگر توفیقی از این عمل دارم رو مدیون این نوشته استادم هستم.

خداوند به همه معلمان و اساتید که راه درست زیستن و ترگ گناه رو بهمون یاد دادن و میدن و خواهند داد توفیق بده و به ماهم توفیق عمل به دستوراتش رو عنایت کند.

 

  • بوی یاس ....


راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی
▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀▀
این اتفاق برای ما رخ داد ...
راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند و بارانی که می بارید،
کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست».

نگاه معنی‌دار و اعتراض‌های گاه و بی‌گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو،
در اون هوای بارونی داشتیم حسابی خیس می شدیم!
به‌خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه ۶٬۰۰۰ تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری ۱۵۰۰ تومن می‌افتاد
درحالی که کرایه خط فقط ۵۵۰ تومن بود.

به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد
از مشکلات ماشین و گیر‌نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ...

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس‌شدن زیر بارون دل‌خوشی نداشت.
وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد
خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که:

【بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفت‌وگوی دو طرفه دنبال کنیم.】

راننده تاکسی: برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی می‌خواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه.
بنده‌ خدا الان خورده به مشکل. دارند ماشینش رو مصادره می‌کنند.
یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس می‌کنند کسی هم خبردار نمیشه
اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می‌دوونند!
مسافر: نوش جونش!

راننده: (نگاه متعجب) نوش جون کی‌؟
مسافر: نوش جون کسی که ۳٬۰۰۰ میلیاردتومن خورده!

راننده: (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر):نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟
مسافر: نه! فامیل من نبوده اما یکی بوده مثل همین مردم. مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده‌؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده‌؟

راننده: نه آقا جان اونا از ما بهترون‌اند!
من برای یک جفت لاستیک باید ۳ روز برم تعاونی
اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو می‌خوره یه آبم روش!
مسافر: خب آقا جان راضی نیستی نخر!

راننده: (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم !
لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟
مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی
وقتی می‌بینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد
میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست می‌کنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که:
آقا راضی نبودی سوار نمی‌شدی!
مسافر‌: (با خونسردی) می‌بینی؟ من الان دقیقاً حال تو رو دارم. وقتی داشتی لاستیک ماشین می‌خرید!
مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و ۳ برابر کرایه رو داریم می‌دیم راضی هستیم؟
ما هم مجبوریم سوارشیم!
وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده می‌کنی
از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟
اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.

راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...
مسافر که حالا کاملاً دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد:
دزدی، دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا،
ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن؟
که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟
منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره،
اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمند!
برادر من تو خودت رو اصلاح کن
تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه.
اینجور موقع ها معلوم میشه اگه ما هم آب گیرمون بیاد شناگر ماهری هستیم!

راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت:
چی به گم والا!

من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده می‌شدم
و طبیعتاً طبق قرار اجباری با راننده باید ۱۵۰۰ تومن کرایه می‌دادم.
وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس ۲٬۰۰۰ تومنی به راننده دادم.
راننده گفت ۵۰ تومنی دارید؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه ۵۰ تومنی به راننده دادم.
راننده هم یک اسکناس ۱۰۰۰ تومنی و یک اسکناس ۵۰۰ تومنی بهم برگردوند و گفت: به سلامت!

همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه‌آلود حرکت می‌کرد رو دنبال می‌کردم
چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ...
آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر می‌کردم:
یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ؟!!
همه کنار گود ایستاده‌ایم و می‌گوئیم لنگش کن! ...
.
.
.
منبع: عصریران
ماجرا واقعی است ...

  • بوی یاس ....