بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا
و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾روم

پس روى خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوى این دین کن، با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.
با توجه به این ایه انسان فطرتا خداپرست و مومن افریده شده است پس نمیشه گفت اول انسانیت بعدا دیانت.
و اما این اختیار ماست که کدوم سمت بریم از فطرتمون دور بشیم یا طبق فطرتمون زندگی کنیم.

کاربری من در تلگرامHamnafasmr@

براي دانلود کليک کنيد
آخرین نظرات
  • ۱۶ مرداد ۹۶، ۰۰:۰۰ - س _ پور اسد
    ✌ +

۳۸ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است


قسمت پنجم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سرنوشت نامعلوم

دفتری را که محاسن شیعیان و مردم ایران را در آن نوشته بودم، آتش زدم هر برگ آن را که می سوزاندم استغفار می کردم که چطور شیطان مرا گول زد و داشت کم کم دلم را نسبت به این کفار نجس نرم می کرد ..

برگ های دفتر که تمام شد، برای آخرین بار قسم خوردم دیگر هرگز نسبت به شیعیان نرم نخواهم شد تا نسل آنها را نابود کنم و کودک های شان وهابی شوند؛ دست از مبارزه برنمی دارم ..

بعد از چند ماه، دوباره ساکم را جمع کردم و رفتم سمت ترمینال حالا وقت این رسیده بود که کاملا بین آنها نفوذ کنم و درباره عقاید شیعیان مطالعه کنم .

از خوابگاه که بیرون زدم هنوز مقصدم را انتخاب نکرده بودم مشهد یا قم؟ خودم را به خدا سپردم ..

برای خرید بلیط اتوبوس، وقتی باجه دار مقصدم را پرسید با صلابت گفتم: قم یا مشهد، فرقی نداره. هر کدوم جا داره و زودتر حرکت می کنه .

حدود یک ساعت و نیم بعد، من توی اتوبوس نشسته بودم و در پی سرنوشت نامعلوم به سمت مشهد می آمدم

قسمت ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غریب و تنها در مشهد

بعد از رسیدن به مشهد، طبق اطلاعات و تحقیقاتی که در مورد بهترین حوزه های مشهد و قم کرده بودم؛ رفتم سراغ شون .

دو تای اول اصلا حاضر به پذیرشم نشدن گفتن: بدون درخواست و تاییدیه پذیرش، اجازه ثبت نام ندارن

راهی سومین حوزه شدم .

کشور غریب، شهر غریب، دیگه پول هم نداشتم که ماشین بگیرم ساکم رو گرفتم دستم و پرسان پرسان راه افتادم توی کوچه پس کوچه ها گم شدم تا به خودم اومدم دیدم رسیدم به حرم .

خسته و گرسنه، با یه ساک نه راه پس داشتم نه راه پیش برای رسیدن به سومین حوزه، یا باید حرم رو دور میزدم یا از وسطش رد می شدم .

نفرتم از شیعه ها به حدی شده بود که دلم نمی خواست حتی برای کوتاه کردن مسیر، از داخل حرم رد بشم چند قدمی که رفتم یهو به خودم اومدم و گفتم: اینجا هم زمین خداست. چرا مسیرم رو دور کنم؟ اگر به موقع نرسم و پذیرش نشم چی؟ توی این شهر و کشور غریب، دستم به جایی میرسه؟ .

دل به دریا زدم و مدارک رو جدا کردم. ساکم رو به امانات دادم و وارد حرم شدم .

قسمت هفتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: تحت تعقیب

وارد حرم که شدم صدای اذان بلند شد صفوف نماز یکی پس از دیگری تشکیل می شد یه عده هم بیخیال از کنار صف ها رد می شدند بی توجهی به نماز در ایران برام چیز تازه ای نبود .

نماز رو خوندم و راه افتادم چشمم به یه صف طولانی داخل حرم افتاد رفتم جلو و سوال کردم غذای حضرت بود آخرین غذایی که خورده بودم، صبحانه ای بود که در خوابگاه به طلبه ها داده بودند .

نه پولی برای غذا داشتم، نه غرورم اجازه می داد دستم رو جلوی شیعه ها دراز بکنم اون هم اینکه غذای امام شیعه ها رو بخورم .

چند قدمی از خادم دور نشده بودم که یه جوان بی سیم دار، دنبالم دوید دستش رو که گذاشت روی شونه ام، نفسم برید پرسید: ایرانی هستید؟ رنگم چنان پرید که گچ، اون طوری سفید نیست زبانم هم کلا حرکت نمی کرد .

مشخص بود از حالتم تعجب کرده با پاسپورت، بدون فیش غذا میدن اینو گفت و رفت .

چند لحظه طول کشید تا به خودم بیام از وحشت، با سرعت هر چه تمام تر از حرم خارج شدم .

توی راه حوزه، حسابی خودم رو سرزنش می کردم که نزدیک بود خودت رو لو بدی اگر بهت شک می کرد چی؟ شاید اصلا بهت شک کرده بود شاید الان هم تحت تعقیب باشی و

قسمت هشتم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: خدایا! نجاتم بده

وقتی رسیدم به حوزه سوم، چند ساعت معطل شدم اما اونجا هم پذیرشم نکردن .

با خودم گفتم: آخه این چه غلطی بود که کردی سرت رو پایین انداختی بدون آشنا و راه بلد اومدی کشور غریب؟ تا همین جا هم زنده موندنت معجزه است .

گرسنگی، خستگی، ترس، وحشت، غربت، تنهایی، سرگردانی توی کشور دشمن، اون هم برای یه نوجوون 16 ساله .

برگشتم حرم یکم آب خوردم و به صورتم آب زدم حالم که جا اومد، خسته و کوفته، زیر سایه یکی از صحن ها به دیوار تکیه دادم و به خدا گفتم: خدایا! خودت دیدی که من به خاطر تو این همه راه اومدم اومدم با دشمنانت مبارزه کنم همه عمر در ناز و نعمت و مرفه زندگی کردم تمام اون راحتی و آسایش رو رها کردم و فقط به خاطر تو، تن به این سختی و آوارگی دادم اما ضعیف و ناتوان و غریبم نه جایی دارم نه پولی وسط کشور دشمنان تو گیر کردم و هیچ پناهی ندارم اگر از بودن من و مبارزه با دشمنانت راضی هستی کمکم کن و الا منو برگردون عربستان و از محاصره این همه شیعه نجات بده

ادامه دارد

  • بوی یاس ....


  • بوی یاس ....


توضیح: سلام دوستان، داستانی که در پیش رو دارید واقعی است. نویسنده شخصا با شخصیت اصلی داستان مصاحبه کرده و داستان را به شیوۀ رمان به رشتۀ تحریر در آورده است.

مقدمه نویسنده:

این داستان و رخدادهای آن براساس حقیقت و واقعیت می باشند و بنده هیچ گونه مسئولیت و تاثیری در این وقایع نداشته و نقشی جز روایتگری آنها ندارم با تشکر و احترام
سید طاها ایمانی

قسمت اول داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سر هفت شیعه، بهشت را واجب می کند

اکثر مسلمانان کشور من، سنی هستن و به علت رابطه بسیار نزدیکی که دولت ما با عربستان داره ، جامعه دینی ما توسط علما و مفتی های عربستانی مدیریت میشه

عربستان و تفکراتش نفوذ بسیار زیادی در بین مردم و علی الخصوص جوان ها پیدا کرده تا جایی که میشه گفت در حال حاضر، بیشتر مردم کشور من، وهابی هستند .

من هم در یک خانواده بزرگ با تفکرات سیاسی و وهابی بزرگ شدم و مهمترین این تفکرات ”بذر تنفر از شیعیان و علی الخصوص ایران بود” ..

من توی تمام جلسات مبلغ های عربستانی شرکت می کردم و این تنفر در من تا حدی جدی شده بود که برعکس تمام اعضای خانواده ام، به جای رفتن به دانشگاه، تصمیم گرفتم به عربستان برم .. .

می خواستم اونجا به صورت تخصصی روی شیعه و ایران مطالعه کنم تا دشمنانم رو بهتر بشناسم و بتونم همه شون رو نابود کنم ” کسی که سر هفت شیعه رو از بدن جدا کنه، بهشت بر اون واجب میشه ” ..

تصمیمم روز به روز محکم تر می شد تا جایی که بالاخره شب تولد 16 سالگیم از پدرم خواستم به جای کادوی تولد، بهم اجازه بده تا برای نابودی دشمنان خدا به عربستان برم و ..

پدرم هم با خوشحالی، پیشانی منو بوسید و مشغول آماده سازی مقدمات سفر شدیم ..

سفری برای نابودی دشمنان خدا

قسمت دوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: ایران یا عربستان؟ مساله این بود

در حال آماده سازی مقدمات بودیم با مدارس عربستان ارتباط برقرار کردیم و یکی از بزرگ ترین مبلغ ها، نامه تایید و سفارش برای من نوشت ..

پدر و مادرم و بقیه اعضای خانواده می خواستن برای بدرقه من به فرودگاه بیان اما من بهشون اجازه ندادم و گفتم: من شاید 16 سال بیشتر ندارم اما از امروز باید به خاطر خدا محکم باشم و مبارزه کنم. مبارزه برای خدا راحت نیست و باید تنها برم تا به تنهایی و سختی عادت کنم .. .

اشتیاق حرکت باعث شد که خیلی زودتر از خانه خارج بشم تنها، توی فرودگاه و سالن انتظار، نشسته بودم که جوانی کنار من نشست و سر صحبت باز شد ..

وقتی از نیت سفرم مطلع شد با یک چهره جدی گفت: خوب تو که این همه راه می خوای به خاطر خدا هجرت کنی، چرا به ایران نمیری؟ برای مبارزه و نابود کردن یک مردم، هیچ چیز مثل این نیست که بین خودشون زندگی کنی و از نزدیک باهاشون آشنا بشی اشتباهات و نقاط ضعف و قوت شون رو ببینی و .

تمام طول پرواز تا عربستان، مدام حرف های اون جوان توی ذهنم تکرار می شد این مسیر خیلی سخت تر بود اما هر چی بیشتر فکر می کردم، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که این کار درست تره من تمام این مسیر سخت رو به خاطر خدا انتخاب کرده بودم و از اینکه در مسیر سخت تری قدم بزارم اصلا نمی ترسیدم ..

هواپیما که در خاک عربستان نشست، من تصمیم خودم رو گرفته بودم “من باید به ایران میومدم ” اما چطور؟

قسمت سوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: قلمرو دشمن

بعد از گرفتن پذیرش و ورود به یکی از حوزه های علمیه عربستان، تمام فکرم شده بود که چطور به ایران برم که خانواده ام، هم متوجه نشن؟ ..

سه ماه تمام، شبانه روزی و خستگی ناپذیر، وقتم رو روی یادگیری زبان فارسی و تسلطم روی عربی گذاشتم و همزمان روی ایران، حوزه های علمیه اهل سنت و شیعه و تاریخچه هاشون مطالعه می کردم تا اینکه بالاخره یه ایده به ذهنم رسید .

با وجود ترس شدید از شیعیان و ایران از طرف کشورم به حوزه های علمیه اهل سنت درخواست پذیرش دادم تا بالاخره یکی از اونها درخواستم رو قبول کرد ..

به اسم تجدید دیدار با خانواده، مرخصی گرفتم وسایلم رو جمع کردم و برای آخرین بار به دیدار خانه خدا رفتم دوری برام سخت بود اما گفتم: خدایا! من به خاطر تو جانم رو کف دستم گرفتم و به راهی دارم وارد میشم که .

به کشورم برگشتم از ترس خانواده، تا زمان گرفتن تاییده و ویزای تحصیلی جرات نمی کردم به خونه برگردم شب ها کنار مسجد می خوابیدم و چون مجبور بودم پولم رو برای خرید بلیط نگهدارم ، روزها رو روزه می گرفتم .

بالاخره روز موعود فرا رسید وقتی هواپیما توی فرودگاه امام خمینی نشست، احساس سربازی رو داشتم که یک تنه و با شجاعت تمام به خطوط مقدم دشمن حمله کرده هزاران تصویر از مقابل چشم هام رد می شد حتی برای سخت ترین مرگ ها، خودم رو آماده کرده بودم .

هر چیزی رو تصور می کردم؛ جز اینکه در راهی قدم گذاشته بودم که سرنوشت من، دیگه توی دست های خودم نبود

قسمت چهارم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: کله پاچه عمر

از بدو امر و پذیرش در ایران سعی کردم با مردم ارتباط برقرار کنم با اونها دوست می شدم و گرم می گرفتم و تمام نکات ریز و درشت رو یادداشت می کردم

کم کم داشت تفکرم در مورد ایرانی ها کمی نرم تر می شد تا اینکه یکی از شیعه هایی که باهاش ارتباط داشتم منو برای خوردن کله پاچه به مهمانی دعوت کرد .

وقتی رفتم با یک جشن تقریبا خصوصی و کوچک، مواجه شدم عمر کشان بود و می خواستند کله پاچه عمر را بخورند .

با دیدن آن، صحنه ها و شعرهایی که می خواندند، حالم بد شد به بهانه های مختلف می خواستم از آنجا خارج بشم اما فایده ای نداشت .

آخر مجلس، آبگوشت رو آوردن و شروع کردند به خوردن من هم از روی ترس که مبادا به هویتم پی ببرند، دست به غذا بردم هر لقمه مانند تیغ هزارخار از گلویم پایین می رفت .

تک تک دندان هایی را که روی آن لقمه ها می زدم را می شمردم 346 بار هر دو فک من برای خوردن آن لقمه ها حرکت کرد وقتی از مجلس خارج شدم، قسم خوردم سر 346 شیعه را از بدن شان جدا خواهم کرد .

ادامه دارد.....
منبعhttp://www.gisoom.com
  • بوی یاس ....
  • بوی یاس ....

قسمت آخر داستان دنباله دار بدون تو هرگز: مبارکه ان شاء الله

تلفن رو قطع کردم و از شدت شادی رفتم سجده خیلی خوشحال بودم که در محبتم اشتباه نکردم و خدا، انتخابم رو تایید می کنه

اما در اوج شادی یهو دلم گرفت

گوشی توی دستم بود و می خواستم زنگ بزنم ایران ولی بغض، راه گلوم رو سد کرد و اشک بی اختیار از چشم هام پایین اومد

وقتی مریم عروس شد و با چشم های پر اشک گفت با اجازه پدرم بله

هیچ صدای جواب و اجازه ای از طرف پدر نیومد هر دومون گریه کردیم از داغ سکوت پدر

از اون به بعد هر وقت شهید گمنام می آوردن و ما می رفتیم بالای سر تابوت ها روی تک تک شون دست می کشیدم و می گفتم

بابا کی برمی گردی؟ توی عروسی، این پدره که دست دخترش رو توی دست داماد می گذاره تو که نیستی تا دستم رو بگیری تو که نیستی تا من جواب تایید رو از زیونت بشنوم حداقل قبل عروسیم برگرد حتی یه تیکه استخون یا یه تیکه پلاک هیچی نمی خوام فقط برگرد

گوشی توی دستم ساعت ها، فقط گریه می کردم

بالاخره زنگ زدم بعد از سلام و احوال پرسی ماجرای خواستگاری یان دایسون رو مطرح کردم اما سکوت عمیقی، پشت تلفن رو فرا گرفت اول فکر کردم، تماس قطع شده اما وقتی بیشتر دقت کردمحس کردم مادر داره خیلی آروم گریه می کنه

بالاخره سکوت رو شکست

زمانی که علی شهید شد و تو تب سنگینی کردی من سپردمت به علی همه چیزت رو تو هم سر قولت موندی و به عهدت وفا کردی

بغض دوباره راه گلوش رو بست

حدود 10 شب پیش علی اومد توی خوابم و همه چیز رو تعریف کرد گفت به زینبم بگو من، تو رو بردم و دستتون رو توی دست هم میزارم توکل بر خدا مبارکه

گریه امان هر دومون رو برید

زینبم نیازی به بحث و خواستگاری مجدد نیست جواب همونه که پدرت گفت مبارکه ان شاء الله

دیگه نتونستم تلفن رو نگهدارم و بدون خداحافظی قطع کردم اشک مثل سیل از چشمم پایین می اومد تمام پهنای صورتم اشک بود

همون شب با یان تماس گرفتم و همه چیز رو براش تعریف کردم فکر کنم من اولین دختری بودم که موقع دادن جواب مثبتعروس و داماد هر دو گریه می کردن

توی اولین فرصت، اومدیم ایران پدر و مادرش حاضر نشدن توی عروسی ما شرکت کنن مراسم ساده ای که ماه عسلش سفر 10 روزه مشهد و یک هفته ای جنوب بود

هیچ وقت به کسی نگفته بودم اما همیشه دلم می خواست با مردی ازدواج کنم که از جنس پدرم باشه توی فکه تازه فهمیدم چقدر زیبا داشت ندیده رنگ پدرم رو به خودش می گرفت

 

داستان زندگی شهید سید علی حسینی و دخترشون سیده زینب حسینی خیلی قشنگ و شیرین بود داستان واقعی که تو دوره زمونه ما اتفاق افتاده و هنوز شخصیت این داستان در میان ما حضور دارن .

خانم زینب السادات حسینی تو کشور انگلیس با اون وضع بی حجابی تونستن ایمانشون رو حفظ کنن و به خطر مسائل دیگه از ایمانشون نگذشتن این خیلی برام جالب بود تو دوره زمونه ای که فرد به خاطر دنیا از دین و ایمانش میگذره این کار خانم حسینی خیلی قشنگ بود و هست.

دیگه اینکه زینب خانم وسیله ای بودن که اقای دکتر دایسون منقلب بشن و هدایت بشن و مسلمان بشن البته منش و اخلاق سرکار خانم و استواریشون بر روی اعتقادات اقای دکتر رو وادار به تحقیق در مورد دین اسلام میکنه در کشوری که اینهمه هجمه برای اسلام ستیزی هست سرکار خانم حسینی اسلام واقعی رو با رفتارشون به دیگران نشون میدن تا جایی که دکتر متخصص با اونهمه افکار ضد دین و خدا  به سمت اسلام رهنمون بشن.

امید که ما هم به اندازه خودمون هم در حفظ ارزشها و اعتقاداتمون محکم و استوار باشیم وبا هر بادی نلرزیم وهم  با پایبندی و عمل به اسلام (چرا که ایمان تنها کافی نیست بلکه ایمان با عمل صلح هست که باعث رستگاریست) وسیله ای برای هدایت دیگران و نرم شدن دلها برای خداوند متعال باشیم.

 

اللهم عجل لولیک الفرج

  • بوی یاس ....
  • بوی یاس ....

غرب زده ها

۲۵
آبان

وقتی خودم به ارزشهای مملکت خودم  احترام نگذارم نباید توقع داشت دیگران به ارزشهات احترام بگذارن

الان چطور شده ایا شهدای ما اینقدر ارزش نداشتن براشون شمع روشن بشه هرچند مقام اونا بالاتر از شمع روشن کردن و ... هست. شهیدی که جونش رو فدای کشور و ناموسش میکنه تا اسایش و امنیت در ان حاکم باشه و غرب زده ها توش راحت زندگی کنن باید برای این چیکار کرد؟ هرچند ارج و قرب این پیش خدا بالا هست و نیازی به من و امثالهم نداره تا کاری براش بکنیم .

این جنایت پاریس باعث شد تا غرب زده هارو بشناسیم چرا که دوروز قبلش هم توی بیروت بمب گذاری شده بود و اما نه اشکی نه تسلیتی و نه شمعی روشن کردید.

بله شمع روشن کنین اشک بریزین برای کسانی که خودشون مسبب بودن و دستاشون به خون خیلی از بیگناهان اغشته شده .

واقعا برای ادمهایی باید تاسف خورد که به پول بیشتر از همه چی ارزش میگذارن و به نوعی ثروت پرست هستند. یاد طنزی از ملانصرالدین افتادم

ملا نصرالدین به مجلسی میرن با لباس مندرس و فقیرانه  زیاد تحویلش نمیگیرن برمیگرده و لباس فاخری میپوشه و بعد میره همون مهمانی . اونقدر تحویلش میگیرن که در صدر مجلس مینشوننش ملا غذا رو میریزه تو جیب لباسش و میگه بخور بخور که این ارزش و احترام برای تو هست نه خود شخص من.

یا الله و یا منان و یا مقلب القلوب ثبت قلبی علی دینک

 

  • بوی یاس ....


قسمت هفتاد و چهارم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: متاسفم

.

حرفش که تموم شد هنوز توی شوک بودم … 2 سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود فکر می کردم همه چیز تموم شده اما اینطور نبود

لحظات سختی بود واقعا نمی دونستم باید چی بگم برعکس قبل این بار، موضوع ازدواج بود

نفسم از ته چاه در می اومد به زحمت ذهنم رو جمع و جور کردم

دکتر دایسون من در گذشته به عنوان یه پزشک ماهر و یک استاد و به عنوان یک شخصیت قابل احترام برای شما احترام قائل بودم در حال حاضر هم عمیقا و از صمیم قلب، این شخصیت و رفتار جدیدتون رو تحسین می کنم

نفسم بند اومد

اما مشکل بزرگی وجود داره که به خاطر اون فقط می تونم بگم متاسفم

چهره اش گرفته شد سرش رو انداخت پایین و مکث کوتاهی کرد

اگر این مشکل فقط مسلمان نبودن منهمن تقریبا 7 ماهی هست که مسلمان شدم این رو هم باید اضافه کنم تصمیم من و اسلام آوردنم کوچک ترین ارتباطی با علاقه من به شما نداره شما همچنان مثل گذشته آزاد هستید چه من رو انتخاب کنید چه پاسخ تون مثل قبل، منفی باشه من کاملا به تصمیم شما احترام می گذارم و حتی اگر خلاف احساس من، باشه هرگز باعث ناراحتی تون در زندگی و بیمارستان نمیشم

با شنیدن این جملات شوک شدیدتری بهم وارد شد تپش قلبم رو توی شقیقه و دهنم حس می کردم مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم هرگز فکرش رو هم نمی کردم یان دایسون یک روز مسلمان بشه

قسمت هفتاد و پنجم  داستان دنباله دار بدون تو هرگز: عشق یا هوس

مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم حقیقت این بود که من هم توی اون مدت به دکتر دایسون علاقه مند شده بودم اما فاصله ما فاصله زمین و آسمان بود و من در تصمیمم مصمم و من هر بار، خیلی محکم و جدی و بدون پشیمانی روی احساسم پا گذاشته بودماما حالا

به زحمت ذهنم رو جمع کردم

بعد از حرف هایی که اون روز زدیم فکر می کردم

دیگه صدام در نیومد

نمی تونم بگم حقیقتا چه روزها و لحظات سختی رو گذروندم حرف های شما از یک طرف و علاقه من از طرف دیگهداشت از درون، ذهن و روحم رو می خورد تمام عقل و افکارم رو بهم می ریختگاهی به شدت از شما متنفر می شدم و به خاطر علاقه ای که به شما پیدا کرده بودم خودم رو لعنت می کردم اما اراده خدا به سمت دیگه ای بودهمون حرف ها و شخصیت شما و گاهی این تنفر باعث شد نسبت به همه چیز کنجکاو بشم اسلام، مبنای تفکر و ایدئولوژی های فکریش شخصیتی که در عین تنفری که ازش پیدا کرده بودم نمی تونستم حتی یه لحظه بهش فکر نکنم

دستش رو آورد بالا، توی صورتش و مکث کرد

من در مورد خدا و اسلام تحقیق کردم و این نتیجه اون تحقیقات شد من سعی کردم خودم رو با توجه به دستورات اسلام، تصحیح کنم و امروز پیشنهاد من، نه مثل گذشته که به رسم اسلاماز شما خواستگاری می کنم

هر چند روز اولی که توی حیاط به شما پیشنهاد دادم حق با شما بود و من با یک هوس و حس کنجکاوی نسبت به شخصیت شما، به سمت شما کشیده شده بودم اما احساس امروز من، یک هوس سطحی و کنجکاوانه نیست عشق، تفکر و احترام من نسبت به شما و شخصیت شما من رو اینجا کشیده تا از شما خواستگاری کنم

و یک عذرخواهی هم به شما بدهکارم در کنار تمام اهانت هایی که به شما و تفکر شما کردم و شما صبورانه برخورد کردید من هرگز نباید به پدرتون اهانت می کردم

.

قسمت هفتاد و ششم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: پاسخ یک نذر

.

اون، صادقانه و بی پروا، تمام حرف هاش رو زد و من به تک تک اونها گوش کردم و قرار شد روی پیشنهادش فکر کنموقتی از سر میز بلند شدم لبخند عمیقی صورتش رو پر کرد

هر چند نمی دونم پاسخ شما به من چیه اما حقیقتا خوشحالم بعد از چهار سال و نیم تلاش بالاخره حاضر شدید به من فکر کنید

از طرفی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بودم ولی می ترسیدم که مناسب هم نباشیم از یه طرف، اون یه تازه مسلمان از سرزمینی با روابط آزاد بود و من یک دختر ایرانی از خانواده ای نجیب با عفت اخلاقی و نمی دونستم خانواده و دیگران چه واکنشی نشون میدن

برگشتم خونه و بدون اینکه لباسم رو عوض کنم بی حال و بی رمق همون طوری ولا شدم روی تخت

کجایی بابا؟ حالا چه کار کنم؟چه جوابی بدم؟ با کی حرف بزنم و مشورت کنم؟ الان بیشتر از هر لحظه ای توی زندگیم بهت احتیاج دارم بیای و دستم رو بگیری و یه عنوان یه مرد، راهنماییم کنی

بی اختیار گریه می کردم و با پدرم حرف می زدم

چهل روز نذر کردم اول به خدا و بعد به پدرم توسل کردم گفتم هر چه بادا باد امرم رو به خدا می سپارم

اما هر چه می گذشت محبت یان دایسون، بیشتر از قبل توی قلبم شکل می گرفت تا جایی که ترسیدم

خدایا! حالا اگر نظر شما و پدرم خلاف دلم باشه چی؟

روز چهلم از راه رسید تلفن رو برداشتم تا زنگ بزنم قم و بخوام برام استخاره کنن قبل از فشار دادن دکمه ها نشستم روی مبل و چشم هام رو بستم

خدایا! اگر نظر شما و پدرم خلاف دل منه فقط از درگاهت قدرت و توانایی می خوام من، مطیع امر توئم

و دکمه روی تلفن رو فشار دادم

همان گونه که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم بر تو نیز روحی را به فرمان خود، وحی کردیم تو پیش از این نمی دانستی کتاب و ایمان چیست ولی ما آن را نوری قرا دادیم که به وسیله آن هر کسی از بندگان خویش را بخواهیم هدایت می کنیم و تو مسلما به سوی راه راست هدایت می کنی

سوره شوری آیه 52

و این پاسخ نذر 40 روزه من بود

.

 ان شالله فردا قسمت اخر

  • بوی یاس ....


قسمت شصت و نهم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: زنده شون کن

پشت سر هم و با ناراحتی، این سوال ها رو ازم پرسید ساکت که شد چند لحظه صبر کردم

احساس قابل دیدن نیست درک کردنی و حس کردنیه حتی اگر بخواید منطقی بهش نگاه کنید احساس فقط نتیجه یه سری فعل و انفعالات هورمونیه غیر از اینه؟ شما که فقط به منطق اعتقاد دارید چطور دم از احساس می زنید؟

اینها بهانه است دکتر حسینی بهانه ای که باهاش فقط از خرافات تون دفاع می کنید

کمی صدام رو بلند کردم

نه دکتر دایسون اگر خرافات بود عیسی مسیح، مرده ها رو زنده نمی کرد نزدیک به 2000 سال از میلاد مسیح می گذره شما می تونید کسی رو زنده کنید؟ یا از مرگ انسانی جلوگیری کنید؟ تا حالا چند نفر از بیمارها، زیر دست شما مردن؟ اگر خرافاته، چرا بیمارهایی رو که مردن زنده نمی کنید؟ اونها رو به زندگی برگردونید دکتر دایسونزنده شون کنید

سکوت مطلقی بین ما حاکم شد نگاهش جور خاصی بود حتی نمی تونستم حدس بزنم توی فکرش چی می گذره آرامشم رو حفظ کردم و ادامه دادم

شما از من می خواید احساسی رو که شما حس می کنید من ببینم محبت و احساس رو با رفتار و نشانه هاش میشه درک کرد و دید از من انتظار دارید احساس شما رو از روی نشانه ها ببینماما چشمم رو روی رفتار و نشانه های خدا ببندم شما اگر بودید؛ یه چیز بزرگ رو به خاطر یه چیز کوچک رها می کردید؟

با ناراحتی و عصبانیت توی صورتم نگاه کرد

زنده شدن مرده ها توسط مسیح یه داستان خیالی و بافته و پردازش شده توسط کلیسا بیشتر نیست همون طور که احساس من نسبت به شما کوچیک نبود

چند لحظه مکث کرد

چون حاضر شدم به خاطر شما هر کاری بکنمحالا دیگه من و احساسم رو تحقیر می کنید؟ اگر این حرف ها حقیقت دارهبه خدا بگید پدرتون رو دوباره زنده کنه

.

.

قسمت هفتاد داستان دنباله دار بدون تو هرگز: خدا را ببین

چند لحظه مکث کرد

چون حاضر شدم به خاطر شما هر کاری بکنمحالا دیگه من و احساسم رو تحقیر می کنید؟ اگر این حرف ها حقیقت دارهبه خدا بگید پدرتون رو دوباره زنده کنه

با قاطعیت بهش نگاه کردم

این من نبودم که تحقیرتون کردم شما بودید شما بهم یاد دادید که نباید چیزی رو قبول کرد که قابل دیدن نیست

عصبانیت توی صورتش موج می زد می تونستم به وضوح آثار خشم روی توی چهره اش ببینم و اینکه به سختی خودش رو کنترل می کرد اما باید حرفم رو تموم می کردم

شما الان یه حس جدید دارید حس شخصی رو که با وجود تمام لطف ها و توجهش احدی اون رو نمی بینه بهش پشت می کنن بهش توجه نمی کنن رهاش می کنن و براش اهمیت قائل نمیشنتاریخ پر از آدم هاییه که خدا و نشانه های محبت و توجهش رو حس کردن اما نخواستن ببینن و باور کنن

شما وجود خدا رو انکار می کنید اما خدا هرگز شما رو رها نکرده سرتون داد نزده با شما تندی نکرده

من منکر لطف و توجه شما نیستم شما گفتید من رو دوست دارید اما وقتی فقط و فقط یک بار بهتون گفتم احساس شما رو نمی بینم آشفته شدید و سرم داد زدید

خدا هزاران برابر شما بهم لطف کرده چرا من باید محبت چنین خدایی رو رها کنم و شما رو بپذیرم؟

اگر چه اون روز، صحبت ما تموم شد اما این، تازه آغاز ماجرا بود

اسم من از توی تمام عمل های جراحی های دکتر دایسون خط خورد چنان برنامه هر دوی ما تنظیم شده بود که به ندرت با هم مواجه می شدیم

تنها اتفاق خوب اون ایام این بود که بعد از 4 سال با مرخصی من موافقت شد می تونستم به ایران برگردم و خانواده ام رو ببینم فقط خدا می دونست چقدر دلم برای تک تک شون تنگ شده بود

.

.

قسمت هفتاد و یکم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: غریب آشنا

بعد از چند سال به ایران برگشتمسجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسین 7 ماهه داشت حنانه دختر مریم، قد کشیده بود کلاس دوم ابتدایی اما وقار و شخصیتش عین مریم بود

از همه بیشتر دلم برای دیدن چهره مادرم تنگ شده بود

توی فرودگاه همه شون اومده بودنهمین که چشمم بهشون افتاد اشک، تمام تصویر رو محو کرد خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم شادی چهره همه، طعم اشک به خودش گرفت

با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت حنانه که از 4 سالگی، من رو ندیده بود باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید محمدحسین که اصلا نمی گذاشت بهش دست بزنم خونه بوی غربت می داد حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشت همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدماونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن اما من فقط گاهی اگر وقت و فرصتی بود اگر از شدت خستگی روی مبل ایستاده یا نشسته خوابم نمی برداز پشت تلفن همه چیز رو می شنیدم غم عجیبی تمام وجودم رو پر کرده بود

فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم کمی آروم می شدم چشمم همه جا دنبالش می چرخید

شب همه رفتن و منم از شدت خستگی بی هوش

برای نماز صبح که بلند شدم پای سجادهداشت قرآن می خوند رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم با اولین حرکت نوازش دستش بی اختیار اشک از چشمم فرو ریخت

مامان شاید باورت نشه اما خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود

و بغض عمیقی راه گلوم رو سد کرد

.

.

قسمت هفتاد و دوم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: شبیه پدر

دستش بین موهام حرکت می کرد و من بی اختیار، اشک می ریختم غم غربت و تنهایی فشار و سختی کار و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوست شون داشتم

خیلی سخت بود؟

چی؟

زندگی توی غربت

سکوت عمیقی فضا رو پر کرد قدرت حرف زدن نداشتم و چشم هام رو بستم حتی با چشم های بسته نگاه مادرم رو حس می کردم

خیلی شبیه علی شدی اون هم، همه سختی ها و غصه ها رو توی خودش نگه می داشت بقیه شریک شادی هاش بودن حتی وقتی ناراحت بود می خندید که مبادا بقیه ناراحت نشن

اون موقع ها جوون بودم اما الان می تونم حتی از پشت این چشم های بسته حس دختر کوچولوم رو ببینم

ناخودآگاه با اون چشم های خیس خنده ام گرفت دختر کوچولو

چشم هام رو که باز کردم دایسون اومد جلوی نظرم با ناراحتی، دوباره بستم شون

کاش واقعا شبیه بابا بودم اون خیلی آروم و مهربون بود چشم هر کی بهش می افتاد جذب اخلاقش می شد ولی من اینطوری نیستم اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم خیلی

سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و می سوخت دلم برای پدرم تنگ شده بود و داشتم کم کم از بین خانواده ام هم حذف می شدم علت رفتنم رو هم نمی فهمیدم و جواب استخاره رو درک نمی کردم

.

قسمت هفتاد و سوم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: بخشنده باش

.

زمان به سرعت برق و باد سپری شد لحظات برگشت به زحمت خودم رو کنترل کردم نمی خواستم جلوی مادرم گریه کنمنمی خواستم مایه درد و رنجش بشم هواپیما که بلند شد مثل عزیز از دست داده ها گریه می کردم

حدود یک سال و نیم دیگه هم طی شدولی دکتر دایسون دیگه مثل گذشته نبود حالتش با من عادی شده بود حتی چند مرتبه توی عمل دستیارش شدم

هر چند همه چیز طبیعی به نظر می رسید اما کم کم رفتارش داشت تغییر می کرد نه فقط با من با همه عوض می شد

مثل همیشه دقیق اما احتیاط، چاشنی تمام برخوردهاش شده بود ادب احترام ظرافت کلام و برخورد هر روز با روز قبل فرق داشت

یه مدت که گذشت حتی نگاهش رو هم کنترل می کرد دیگه به شخصی زل نمی زد در حالی که هنوز جسور و محکم بود اما دیگه بی پروا برخورد نمی کرد

رفتارش طوری تغییر کرده بود که همه تحسینش می کردن بحدی مورد تحسین و احترام قرار گرفته بود که سوژه صحبت ها، شخصیت جدید دکتر دایسون و تقدیر اون شده بود در حالی که هیچ کدوم، علتش رو نمی دونستیم

شیفتم تموم شد لباسم رو عوض کردم و از در اتاق پزشکان خارج شدم که تلفنم زنگ زد

سلام خانم حسینی امکان داره، چند دقیقه تشریف بیارید کافه تریا؟ می خواستم در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم

وقتی رسیدم از جاش بلند شد و صندلی رو برام عقب کشید نشست سکوت عمیقی فضا رو پر کرد

خانم حسینی می خواستم این بار، رسما از شما خواستگاری کنم اگر حرفی داشته باشید گوش می کنم و اگر سوالی داشته باشید با صداقت تمام جواب میدم

این بار مکث کوتاه تری کرد

البته امیدوارم اگر سوالی در مورد گذشته من داشتید مثل خدایی که می پرستید بخشنده باشید

 

  • بوی یاس ....


قسمت شصت و پنجم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: برو دایسون

 یکی از بچه ها موقع خوردن نهار رسما من رو خطاب قرار داد

واقعا نمی فهمم چرا اینقدر برای دکتر دایسون ناز می کنی اون یه مرد جذاب و نابغه است و با وجود این سنی که داره تونسته رئیس تیم جراحی بشه 

همین طور از دکتر دایسون تعریف می کرد و من فقط نگاه می کردم واقعا نمی دونستم چی باید بگم یا دیگه به چی فکر کنم برنامه فشرده و سنگین بیمارستان فشار دو برابر عمل های جراحی تحمل رفتار دکتر دایسون که واقعا نمی تونست سختی و فشار زندگی رو روی من درک کنه حالا هم که 

چند لحظه بهش نگاه کردم با دیدن نگاه خسته من ساکت شد از جا بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از سالن رفتم بیرون خسته تر از اون بودم که حتی بخوام چیزی بگم

 سرمای سختی خورده بودم با بیمارستان تماس گرفتم و خواستم برنامه ام رو عوض کنن

تب بالا، سر درد و سرگیجه حالم خیلی خراب بود توی تخت دراز کشیده بودم که گوشیم زنگ زد

چشم هام می سوخت و به سختی باز شد پرده اشک جلوی چشمم نگذاشت اسم رو درست ببینم فکر کردم شاید از بیمارستانه اما دایسون بود تا گوشی رو برداشتم بدون مقدمه شروع کرد به حرف زدن

  چه اتفاقی افتاده؟ گفتن حالتون اصلا خوب نیست

 گریه ام گرفت حس کردم دیگه واقعا الان میمیرم با اون حال حالا باید

حالم خراب تر از این بود که قدرتی برای کنترل خودم داشته باشم

حتی اگر در حال مرگ هم باشم اصلا به شما مربوط نیست

  و تلفن رو قطع کردم به زحمت صدام در می اومد صورتم گر گرفته بود و چشمم از شدت سوزش، خیس از اشک شده بود

 

قسمت شصت و ششم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: با پدرم حرف بزن

.

پشت سر هم زنگ می زد توان جواب دادن نداشتم اونقدر حالم بد بود که اصلا مغزم کار نمی کرد که می تونستم خیلی راحت صدای گوشی رو ببندم یا خاموشش کنم توی حال خودم نبودم دایسون هم پشت سر هم زنگ می زد

چرا دست از سرم برنمی داری؟ برو پی کارت

در رو باز کن زینب من پشت در خونه ات هستم تو تنهایی و یک نفر باید توی این شرایط ازت مراقبت کنه

دارو خوردم اگر به مراقبت نیاز پیدا کنم میرم بیمارستان

یهو گریه ام گرفت لحظاتی بود که با تمام وجود به مادرم احتیاج داشتمحتی بدون اینکه کاری بکنه وجودش برام آرامش بخش بود تب، تنهایی، غربتدیگه نمی تونستم بغضم رو کنترل کنم

دست از سرم بردار چرا دست از سرم برنمی داری؟ اصلا کی بهت اجازه داده، من رو با اسم کوچیک صدا کنی؟

اشک می ریختم و سرش داد می زدم

واقعا داری گریه می کنی؟ من واقعا بهت علاقه دارم توی این شرایط هم دست از سرسختی برنمی داری؟

پریدم توی حرفش

باشه واقعا بهم علاقه داری؟ با پدرم حرف بزن این رسم ماست رضایت پدرم رو بگیری قبولت می کنم

 

 چند لحظه ساکت شد حسابی جا خورده بود

توی این شرایط هم باید از پدرت اجازه بگیرم؟

آخرین ذره های انرژیم رو هم از دست داده بودم دیگه توان حرف زدن نداشتم

باشه شماره پدرت رو بده پدرت می تونه انگلیسی صحبت کنه؟ من فارسی بلد نیستم

پدرم شهید شده تو هم که به خدا و این چیزها اعتقاد نداری به زحمت، دوباره تمام قدرتم رو جمع کردم از اینجا برو برو

و دیگه نفهمیدم چی شد از حال رفتم

 قسمت شصت و هفتم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: 46 تماس بی پاسخ

 نزدیک نیمه شب بود که به حال اومدم سرگیجه ام قطع شده بود تبم هم خیلی پایین اومده بود اما هنوز به شدت بی حس و جون بودم

از جا بلند شدم تا برم طبقه پایین و برای خودم یه سوپ ساده درست کنمبلند که شدم دیدم تلفنم روی زمین افتاده باورم نمی شد 46 تماس بی پاسخ از دکتر دایسون

با همون بی حس و حالی رفتم سمت پریز و چراغ رو روشن کردم تا چراغ رو روشن کردم صدای زنگ در بلند شد

پتوی سبکی رو که روی شونه هام بود مثل چادر کشیدم روی سرم و از پله ها رفتم پایین از حال گذشتم و تا به در ورودی رسیدم انگار نصف جونم پریده بود

در رو باز کردم باورم نمی شد یان دایسون پشت در بود در حالی که ناراحتی توی صورتش موج می زد با حالت خاصی بهم نگاه کرد اومد جلو و یه پلاستیک بزرگ رو گذاشت جلوی پام

با پدرت حرف زدم گفت از صبح چیزی نخوردی مطمئن شو تا آخرش رو می خوری

 این رو گفت و بی معطلی رفت

 خم شدم از روی زمین برش داشتم و برگشتم داخل توش رو که نگاه کردم چند تا ظرف غذا بود با یه کاغذ روش نوشته بود

از یه رستوران اسلامی گرفتم کلی گشتم تا پیداش کردم دیگه هیچ بهانه ای برای نخوردنش نداری

نشستم روی مبل ناخودآگاه خنده ام گرفت … 

قسمت شصت و هشتم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: احساست را نشان بده

برگشتم بیمارستان باهام سرسنگین بود غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار حرف دیگه ای نمی زد

هر کدوم از بچه ها که بهم می رسید اولین چیزی که می پرسید این بود

با هم دعواتون شده؟ با هم قهر کردید؟

تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد و بالاخره سکوت دو ماهه اش رو شکست

 – واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه

از شخصی مثل شما هم بعیده در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه

من چیزی رو که نمی بینم قبول نمی کنم

پس چطور انتظار دارید من احساس شما رو قبول کنم؟ منم احساس شما رو نمی بینم

 آسانسور ایستاد این رو گفتم و رفتم بیرون

تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود

چنان بهم ریخته و عصبانی که احدی جرات نمی کرد بهش نزدیک بشه

سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد تمام عمل هاش رو هم کنسل کرد

گوشیم زنگ زد دکتر دایسون بود

دکتر حسینی همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم بیاید توی حیاط بیمارستان

رفتم توی حیاط خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد بعد از سه روز بدون هیچ مقدمه ای

چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟ حتی اون شب ساعت ها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاق تون روشن شد که فقط بهتون غذا بدمحالا چطور می تونید چشم تون رو روی احساس من و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟

 

 

این رو گفتم و سریع از اونجا دور شدم در حالی که ته دلم از صمیم قلب به خدا التماس می کردم یه بلای جدید سرم نیاد

 

  • بوی یاس ....