- ۰ نظر
- ۱۲ آذر ۹۴ ، ۱۸:۲۸
- ۶۹۵ نمایش
قسمت آخر داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: دست خدا، بالای تمام دست هاست
.
.
وقتی رسیدم خونه دیدم یه عده ای دم در اجتماع کرده بودن … تا منو دیدن با اشتیاق اومدن سمتم … یه عده خم می شدن دستم رو ببوسن … یه عده هم شونه ام رو می بوسیدن … هنوز گیج بودم … خدایا! اینجا چه خبره؟ … .
.
به هر زحمتی بود رفتم داخل … کل خانواده اومده بودن … پدرم هم یه گوشه نشسته بود … با چشم های پر اشک، سرش رو پایین انداخته بود … تا چشم خواهرزاده ام بهم افتاد؛ با ذوق صدا کرد: دایی جون اومد … دایی جون اومد … .
.
حالت همه عجیب بود … پدرم از جا بلند شد و در حالی که دونه های اشک یکی پس از دیگری از چشم هاش جاری بود و الحمدلله می گفت؛ اومد سمتم و پیشونیم رو بوسید … .
مادرم و بقیه هم هر کدوم یه طور عجیبی بودن تا اینکه برادرم سکوت رو شکست … از بس نگرانت بودم نتونستم نیام … یواشکی اومدم داخل جلسه و رفتم یه گوشه … فقط خدا می دونه چه حالی داشتم تا اینکه از دور دیدمت وارد شدی … وقتی هم که رفتی پشت بلندگو داشتم سکته می کردم … تا اینکه سوال و جواب ها شروع شد … اصلا باورم نمی شد چنین عالم بزرگی شده باشی … .
بعد هم رو به بقیه ادامه داد … خدا شاهده چنان جواب اونها رو محکم و قوی می داد که زبان شون بند اومده بود … چنان با قرآن و حدیث، حرف می زد که … نتیجه هم این شد که حکم عدم کفایت اون مبلغ رو اعلام کردن … .
.
برادرم پشت سر هم تعریف می کرد و من فقط به زحمت خودم رو کنترل می کردم … از جمع عذرخواهی کردم. خستگی رو بهانه کردم و رفتم توی اتاق … هنوز گیج و مبهوت بودم و درک شرایط برام سخت بود …
.
.
اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد … و مدام این آیه قرآن در سرم تکرار می شد … شما در راه خدا حرکت کنید، ما از فضل خود شما را حمایت می کنیم … .
.
اللهم لک الحمد و الحمد لله رب العالمین … .
وهابی ها از همون دوران کودکی اصول و عقایدشون رو به بچه ها انتقال میدن و تفکرات خودشون رو تو مغز بچه هاشون میکنن تا با این تفکرات بزرگ بشن متاسفانه تو داستان هم میبینیم این جوان فکر میکرده واقعا شیعه ها دشمن خدا هستند و اما حکمت خدا بر چیز دیگری تعلق گرفته بوده خدارو شکر که از هدایت شدگان شد.
و اما انصافا ما شیعه ها چقدر به معنویات بچه هامون اهمیت میدیم. متاسفانه بعضی خانواده ها کلاس زبان و کلاس ورزش و ... رو اهمیت میدن ولی وقتی حرف از کلاس قران میشه شونه خالی میکنن و حرفهایی میزنن که ادم باید به حال شیعه گریه کنه.
قسمت سی و نهم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: سلام خدا بر صراط مستقیم
.
نفس و زبانش بند آمده بود … یا باید روی منبر به حقانیت امام علی و فرزندانش شهادت می داد یا تایید می کرد که عایشه بر خلیفه شورش و خیانت کرده بود …
.
.
قبل از اینکه به خودش بیاد، دوباره با صدای بلند فریاد زدم: بگیرید و این کافر نجس رو از خانه خدا بیرون کنید … و به سمت منبر حمله کردم … یقه اش رو گرفتم و اون رو از بالای منبر به پایین کشیدم و محکم توی گوشش زدم … .
.
جمع هم که هنوز گیج و مبهوت بودند با این حرکت من، ملتهب شدند و به سمت اون وهابی حمله کردند و الله اکبر گویان از مسجد بیرونش کردند … .
.
جماعت هنوز از التهاب و هیجانی که بهشون وارد کرده بودم؛ آرام نشده بودند … رفتم سمت منبر … چند لحظه چشم هام رو بستم … دوباره بسم الله گفتم و توسل کردم و برای اولین بار از پله های منبر بالا رفتم … .
.
بسم الله الرحمن الرحیم … سلام و درود خدا بر جویندگان و پیروان حقیقت … سلام و درود خدا بر مجاهدان و سربازان راه حق … سلام و درود خدا بر پیامبری که تا آخرین لحظات عمر مبارکش، هرگز از فرمان الهی کوتاهی نکرد … سلام و درود خدا بر صراط مستقیم و تک تک پیروان و ادامه دهندگان … و اما بعد … .
.
سالن تقریبا ساکت و آرام شده بود اما هنوز قلب من، میان شقیقه هایم می تپید …
.
.
.
.
.
قسمت چهل داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: صدور حکم مرگ
.
برگشتم خونه … هنوز پام رو تو نگذاشته بودم که پدرم محکم زد توی گوشم و با عصبانیت سرم داد زد: شیر مادرت، حلال بود. منم به تو لقمه حلال دادم، حالا پسرمن که درس دین می خونه، توی گوش عالم دین خدا می زنه؟ … بعد هم رو به آسمان بلند گفت: خدایا! منو ببخش … فکر می کردم توی تربیت بچه هام کوتاهی نکردم … این نتیجه غرور منه .. .
.
در حالی که صورتش از خشم سرخ شده بود، رفت داخل و روی مبل نشست … بدون اینکه چیزی بگم، سرم رو پایین انداختم و رفتم داخل … چند لحظه صبر کردم … رفتم سمت پدرم و کنار مبل، پایین پاش نشستم … .
خم شدم و دستی که باهاش توی صورتم زده بود رو بوسیدم … هنوز نگاهش مملو از خشم و ناراحتی بود … همون طور که سرم پایین بود گفتم: دستی که به خاطر خدا بلند میشه رو باید بوسید … نمی دونم چی به شما گفتن ولی منم به خاطر خدا توی گوشش زدم … اون عالم نبود … آدم فاسقی بود که داشت جوان ها رو گمراه می کرد … .
.
مگه تو چقدر درس خوندی که ادعا می کنی از یه عالم بیشتر می فهمی؟ … با ناراحتی اینو گفت و رفت توی اتاق … .
.
هنوز با ناراحتی و دلخوری پدرم کنار نیومده بودم که برادرم سراسیمه اومد و بهم خبر داد که علمای وهابی تصمیم گرفتن یه جلسه عقاید بزارن و تا اعلام نتیجه هم حق خروج از کشور رو ندارم … .
.
با خنده گفتم: خوب بزارن. هر سوالی کردن توکل بر خدا … اینو که گفتم با عصبانیت گفت:می فهمی چی میگی؟ بزرگ ترین علمای کشور جلوت می ایستن … فکر کردی از پسشون برمیای؟ … یه اشتباه کوچیک ازت سر بزنه یا سر سوزنی بهت شک کنن، حکم مرگت رو صادر می کنن … .
.
ولو شدم روی تخت … می دونستم علمم در حدی نیست که از پس افرادی که برادرم اسم شون رو برده بود؛ بر بیام … .
چشم هام رو بستم و گفتم: خدایا! شرمنده ام. عمر دوباره به من بخشیدی اما من هنوز قدمی برنداشتم … راضیم به رضای تو … .
خوشحال بودم که این بار توی بستر بیماری نمی مردم
.
.
.
.
قسمت چهل و یک داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: غسل شهادت
.
زمان و مکان جلسه رو اعلام کردن … جلسه توی یه شهر دیگه بود و هیچ کسی از خانواده و آشنایان حق همراهی من رو نداشت … راهی جز شرکت کردن توی جلسه نمونده بود … .
.
از برادرم خواستم چیزی به کسی نگه … غسل شهادت کردم … لباس سفید پوشیدم … دست پدر و مادرم رو بوسیدم و راهی شدم … .
.
ساعت 9 صبح به شهری که گفتن رسیدم …دنبال آدرس راه افتادم … از هر کسی که سوال می کردم یه راهی رو نشونم می داد … گم شده بودم … نماز ظهر رو هم کنار خیابون خوندم … این سرگردانی تا نزدیک غروب آفتاب ادامه پیدا کرد … .
.
خسته و کوفته، دیگه حس نداشتم روی پام بایستم … نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت … کی باور می کرد، من یه روز تمام، دنبال یه آدرس، کل شهر رو گشته باشم؟ … نرفتنم به معنای شکست و پذیرش تهمت ها بود … اما چاره ای جز برگشتن نبود … .
.
توی حال و هوای خودم بودم و داشتم با خدا حرف می زدم که یهو یه جوان، کمی از خودم بزرگ تر به سمتم دوید و دست و شونه ام رو بوسید … حسابی تعجب کردم … .
با اشتیاق فراوانی گفت: من از طلبه های مدرسه … هستم و توی جلسه امروز هم بودم … تعریف شما رو زیاد شنیده بودم اما توی جلسه امروز نفسم بند اومد … جواب هاتون فوق العاده بود … اصلا فکرش رو هم نمی کردم کسی در سن و سال شما به چنین مرتبه ای از علوم دینی رسیده باشه و … .
.
مغزم هنگ کرده بود. اصلا نمی فهمیدم چی میگه. کدوم جلسه؟ من که تمام امروز داشتم توی خیابون ها گیج می خوردم … گفتم: برادر قطعا بنده رو اشتباه گرفتید … و اومدم برم که گفت: مگه شما آقای … نیستید که چند روز پیش توی گوش اون مبلغ زدید؟ … من، امروز چند قدمی جایگاه شما، نشسته بودم … اجازه می دید شاگرد شما بشم؟ …
.
قسمت سی و سوم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: برایم الرحمن بخوان
.
.
فشار شیاطین سنگین تر شده بود … مدام یاس و ناامیدی و درد با هم از هر طرف حمله می کرد … ایمانم رو هدف گرفته بودند … خدا کجاست؟ … چرا این بلا و درد، سر منی اومده که با تمام وجود برای اسلام تلاش می کردم؟ … چرا از روزی که شیعه شدم تمام این مشکلات شروع شد؟ … چرا؟ … چرا؟ … چرا؟ … .
.
از هر طرف که رو می چرخوندم از یه طرف دیگه، حمله می کردن … .
روز آخر، حالم از هر روز خراب تر بود … دیگه هیچ مسکنی دردم رو آروم نمی کرد … حمله شیاطین هم سنگین تر شده بود و زجرم رو چند برابر می کرد … .
.
روز های آخر دائم حاجی پیشم بود … به زحمت لب هام رو تکان دادم و گفتم: برام قرآن بخون … الرحمن بخون … از شدت درد و خشکی و زخم دهنم، صدا از گلوم خارج نمی شد … .
.
آخرین راهی بود که برای نجات از شر شیاطین به ذهنم می رسید … فبای آلاء ربکما تکذبان … فبای آلاء ربکما تکذبان … آیا نعمت های پروردگارتان را تکذیب می کنید؟ …
.
.
آخرین شوک درد، نفسم رو گرفت … از شدت درد، نفسم بند اومد … آخرین قطره های اشک از چشمم جاری شد … امام زمان منو ببخش … می خواستم سربازت باشم اما حالا کور … .
و زمان از حرکت ایستاد …
.
.
.
قسمت سی و چهارم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: فرشته مرگ
.
دیدم جوانی مقابلم ایستاده … خوشرو ولی جدی … دستش رو روی مچ پام گذاشت … آرام دستش رو بالا میاورد … با هر لمس دستش، فشار شدیدی بر بدنم وارد می شد … خروج روح رو از بدنم حس می کردم … اوج فشار زمانی بود که دست روی قلبم گذاشت … هنوز الرحمن تمام نشده بود … .
.
حاجی بهم ریخته بود … دکترها سعی می کردن احیام کنن … و من گوشه ای ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم … .
.
وحشت و ترس از شب اول قبر و مواجهه با اعمالم یک طرف … هنوز دلم از آرزوی بر باد رفته ام می سوخت … .
با حسرت به صورت خیس از اشکم نگاه می کردم … با سوز تمام گفتم: منو ببخشید آقای من. زندگی من کوتاه تر از لیاقتم بود … .
.
غرق در اندوهی بودم که قابل وصف نیست … حسرت بود و حسرت … .
.
هنوز این جملات، کامل از میان ذهنم عبور نکرده بود که دیوار شکاف برداشت … جوانی غرق نور به سمتم میومد … خطاب به فرشته مرگ گفت: امر کردند؛ بماند … .
جمله تمام نشده … با فشار و ضرب سنگینی از بالا توی بدنم پرت شدم … .
.
برگشت … نفسش برگشت … توی چشم های نیمه بازم دکتر رو می دیدم که با خستگی، نفس نفس می زد و این جمله تکرار می کرد … برگشت … ضربان و نفسش برگشت …
.
.
.
.
قسمت سی و پنجم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: بالاخره مرخص شدم
.
هر روز که می گذشت حالم بهتر می شد … بدنم شیمی درمانی رو قبول کرده بود … سخت بود اما دکتر از روند درمان خیلی راضی بود … .
.
چند هفته بعد از بیمارستان مرخص شدم … هنوز استراحت مطلق بودم و نمی تونستم درست روی پا بایستم … .
منم از فرصت استفاده کردم و دوباه درس خوندن رو شروع کردم … یه هفته بعد هم بلند شدم، رفتم سر کلاس … بچه ها زیر بغلم رو می گرفتن … لنگ می زدم … چند قدم که می رفتم می ایستادم … نفس تازه می کردم و راه می افتادم … .
.
کنار کلاس، روی موکت، پتو انداختم و دراز کشیدم … بچه ها خوب درس می دادن ولی درس استاد یه چیز دیگه بود … مخصوصا که لازم نبود با واسطه سوال کنم …
.
.
حاجی که فهمید بدجور دعوام کرد … گفت: حق نداری بری سر کلاس، میرم برمی گردم سر کلاس نبینمت … منم پتو رو بردم پشت در کلاس انداختم … در رو باز گذاشتم و از لای در سرک می کشیدم … استاد هر بار چشمش به من می افتاد یا سوال می پرسیدم، بدجور خنده اش می گرفت …
.
.
حاجی که برگشت با عصبانیت گفت: مگه من به تو نگفتم حق نداری بری سر کلاس؟ … منم با خنده گفتم: من که اطاعت کردم. شما گفتی سر کلاس نه، نگفتی بیرون کلاسم نه … .
.
از حرف من، همه خنده شون گرفت … حاجی هم به زحمت خودش رو کنترل می کرد … از فردا هماهنگ کرد اساتید میومدن خوابگاه بهم درس می دادن … هر چند، منم توی اولین فرصت که تونستم بدون کمک راه برم، دوباره رفتم سر کلاس … دلم برای کتابخونه و بوی کتاب هاش تنگ شده بود …
.
پ.ن: ان شاء الله از قسمت آینده، ادامه خاطرات ایشون در برگشت به کشورشون هست … التماس دعای مخصوص
.
.
.
.
قسمت سی و ششم داستان دنباله دار مبارزه با دشمنان خدا: من سرباز کوچک توئم
.
بعد از دو سال برگشتم کشورم … خدا چشم ها و گوش های همه رو بسته بود … نمی دونم چطور؟ ولی هیچ کس متوجه نبود من در عربستان نشده بود … .
.
پدر و مادرم که بعد از دو سال من رو می دیدن، برام مهمانی بزرگی گرفتند و چند نفر از علمای وهابی رو هم دعوت کردن … .
نور چشمی شده بودم … دور من جمع می شدند و مدام برام بزرگداشت می گرفتند … من رو قهرمان، الگو و رهبر فکری آینده جوانان کشورم می دونستند … نوجوانی که در 16 سالگی از همه چیز بریده بود و کشورش رو در راه خدا ترک کرده بود و حالا بعد از دو سال، موقتا برگشته بود … .
.
برای همین قرار شد برای اولین بار و در برابر جوانانی هم سن و سال خودم، منبر برم … وارد مجلس که شدم، همه به احترام من بلند شدند … همه با تحسین و شوق به من نگاه می کردند و یک صدا الله اکبر می گفتند … سالن پر بود از جوانان و نوجوانان 15 سال به بالا …
.
.
مبلغ وهابی حدود 40 ساله ای قبل از من به منبر رفت … چنان سخن می گفت که تمام جمع مسخ شده بودند … و چون علم دین نداشتند هیچ کس متوجه تناقض ها و حرف های غلطی که به نام دین می زد؛ نمی شد …
.
.
خون خونم رو می خورد … کار به جایی رسید که روی منبر، شروع به اهانت به حضرت علی و اهل بیت پیامبر کرد … دیگه طاقت نداشتم و نتوانستم آرامشم رو حفظ کنم … .
.
قسمت بیست و نهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: جهاد من
.
کشور من پر بود از مبلغ های وهابی و جوان هایی که با جون و دل، عقل و ایمان شون رو دست اونها می دادن … .
حق با حاجی بود … باید مانع از پیوستن جوانان کشورم به داعش می شدم … باید کاری می کردم که توی سپاه اسلام بجنگن، نه سپاه کفر … .
از اون روز، کلاس، جبهه نبرد من شد و قلم و کتاب ها، سلاحم … باید پا به پای مجاهدان می جنگیدم … زمان زیادی نبود … یک لحظه غفلت و کوتاهی من و عقب موندنم، ممکن بود به قیمت گمراهی یک هموطنم و جان یک مسلمان دیگه تموم بشه … .
خستگی ناپذیر و بی وقفه کارم رو شروع کردم … غذا و خوابم رو کمتر کردم و تلاشم رو چند برابر … به خودم می گفتم: یه مجاهد ممکنه مجبور بشه چهل و هشت ساعت یا بیشتر، بدون خواب و استراحت یا با وجود مجروحیت، بی وقفه مبارزه کنه … تو هم باید پا به پای اونها بجنگی … .
در مورد دفاع مقدس و شهدای ایران خیلی مطالعه کرده بودم … خیلی ها رو می شناختم و توی خاطرات خونده بودم که چطور و در چه شرایط وحشتناکی ایستادگی کرده بودند … اونها رو الگو قرار دادم و شروع کردم … .
.
اما فکرش رو هم نمی کردم که با آغاز این حرکت، نبرد سخت دیگه ای هم در انتظار من باشه … هر لحظه، هجوم شیاطین رو حس می کردم … هجمه و فشاری که روز به روز بیشتر می شد … شبهه، تردید، خستگی، یأس، رخوت، تنبلی و … از طرف دیگه …
.
.
.
.
.
قسمت سی داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: امواج بلا
.
.
کم مشکلات مختلف شروع به خودنمایی کرد … سنگ پشت سنگ … اتفاق پشت اتفاق … و اوج ماجرا زمانی بود که به خاطر یک مشکل اداری، بیمه و شهریه ای که می گرفتم قطع شد … حدود 5 ماه … بدون منبع درآمد، بدون حمایت خانواده … چند ماه با فقر زندگی کردم … .
تنها یک قدم با فقر مطلق فاصله داشتم … غذا بر اساس تعداد و اسامی ثبت شده می رسید که اسمم از توی لیست هم خط خورد … بچه هایی که از وضعم خبر داشتن، دور هم جمع شدن … هر روز بخشی از غذاشون رو جدا می کردن و یواشکی کنار تختم میزاشتن … با این وجود، بیشتر روزها رو روزه می گرفتم … شخصیتم اجازه نمی داد احساس عجز و ناتوانی کنم … .
.
هر وقت فشار روم خیلی شدید می شد یاد سخن شهید آوینی می افتادم … دیندار آن است که در کشاکش بلا دیندار بماند و گرنه در صلح و آسایش و فراغت اهل دین بسیارند … .
به خودم می گفتم … برای اینکه از فولاد سخت، چیز با ارزشی بسازن … اول خوب ذوبش می کنن … نرمش می کنن … بعد میشه ستون یک ساختمان … و خدا رو به خاطر تک تک اون فشارها و سختی ها شکر می کردم … .
.
کم کم دل دردهام شروع شد … اوایل خفیف بود … نه بیمه داشتم … نه پولی برای ویزیت و آزمایش … نه وقتی برای تلف کردن … به هر چیز مثل خستگی، گرسنگی و … فکر می کردم … جز سرطان …
.
.
.
.
قسمت سی و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: می خواهم بمانم
.
درد شدید شده بود … گاهی از شوک درد، می افتادم روی زمین … آخر، صدای بچه ها در اومد … زنگ زدن به حاجی و جریان رو گفتن … حالش خرابه، بیمه نداره. حاضرم نمیشه ما ببریمش دکتر … .
حاجی سراسیمه خودش رو رسوند خوابگاه … دقیقا هم زمانی رسید که من کف زمین از درد مچاله شده بودم … بچه ها بلندم کردن ، گذاشتن توی ماشین … .
.
بستری شدم … جواب آزمایش که اومد، سرطان بود … زیاد پخش نشده بود اما بدترین قسمتش جای دیگه بود … زده بود به کبد … هر چند قسمت کوچکی از کبد درگیر شده بود اما سرعت رشدش بالا بود … .
.
شورا تشکیل شد … گفتن باید برگردم … یه نوجوان زیر 18 سال، توی یه کشور غریب، با این وضع بیماری و پذیرش خاص و شرایط کشور و خانواده … اگر اتفاقی می افتاد، کار بدجور بالا می گرفت … .
.
وقتی بهم گفتن بهم ریختم … مسکن که دردم رو آروم نمی کرد، اینم بهش اضافه شد … گریه ام گرفت … به حاجی گفتم: مگه نمی گفتی من پسرتم؟ پس چرا داری بیرونم می کنی؟ کدوم پدری، پسرش رو بیرون می کنه؟ … .
حاجی هم گریه اش گرفته بود … پدرانه بغلم کرد ولی من آروم نمی شدم … از بیمارستان زدم بیرون … با اون حال رفتم حرم …به صحن که رسیدم دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم … درد داشتم … دلم سوخته بود … غریب و تنها بودم … زدم زیر گریه … .
.
آقا جونم، اگه قراره بمیرم می خوام همین جا بمیرم … تو رو خدا منو بیرون نکنید … بگید منو بیرون نکنن … اشک می ریختم و التماس می کردم …
.
.
.
.
.
قسمت سی و دوم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: یاابالفضل
.
.
جواب آزمایش اومد، خوش خیم بود … قول داده بودن اگر خوش خیم باشه توی ایران بمونم … .
.
روز عملم بچه ها کلاس رو تعطیل کردن و ختم امن یجیب گرفتن … .
.
دکتر سر تا سر شکمم رو باز کرد … گفت تا جایی که می شده قسمت های سرطانی رو جدا کرده … بقیه اش هم هنر شیمی درمانی بود … .
سرطان، شکم پاره، شیمی درمانی … گاهی اونقدر فشار درد شدید می شد که به جای صدای نفس کشیدن، از گلوم صدای ناله و زوزه بلند می شد … کم کم دهنم هم به خاطر شیمی درمانی خشک و زخم شد … دیگه آب هم نمی تونستم بخورم … .
.
حالم که خیلی خراب می شد یکی از بچه های اهل نفس، برام مقتل و روضه کربلا می خوند … لب های تشنه کودکان … حضرت ابالفضل که دست ها و چشمش رو زدن ولی مشک رو رها نکرد …
.
به خودم گفتم: اقتدا کردن به حرف و ادعا نیست … توی اون شرایط دوباره کارم رو شروع کردم … بچه ها میومدن و درس ها مطالب اون روز رو بهم یاد می دادن … باهاشون مباحثه می کردم … برام از کتابخونه و حرم کتاب میاوردن … .
.
با همه چیز کنار میومدم … تا اینکه دکتر گفت نتیجه شیمی درمانی مساعد نیست و بدنم اون طور که باید به درمان جواب نداده و … داره با همون سرعت قبل برمی گرده
.
.
دلم خیلی سوخته بود … این همه راه و تلاش … حالا داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم در حالی که هیچ کاری برای خدا نکرده بودم … از طرف دیگه خودم رو دلداری می دادم و می گفتم: مرگ تقدیر هر انسانه اما خدا رو شکر کن که در گمراهی نمیمیری. خدا رو شکر که با ولایت علی بن ابیطالب و عشق اهل بیت پیامبر محشور میشی …
.
قسمت بیست و پنجم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خدا، هویت من است
.
.
توی صحن، دو رکعت نماز شکر خوندم و وارد شدم … هر قدم که نزدیک تر می شدم … حس عجیبی که درونم شکل گرفته بود؛ بیشتر می شد … تا لحظه ای که انگشت هام با شبکه های ضریح گره خورد … .
به ضریح چسبیده بودم … انگار تمام دنیا توی بغل من بود … دیگه حس غریبی نبود … شور و شوق و اشتیاق با عشقی که داشت توی وجودم ریشه می کرد؛ گره خورده بود … .
در حالی که اشک بی اختیار از چشم هام سرازیر می شد و در آغوش ضریح، محو شده بودم؛ بی اختیار کلماتی که درونم می جوشید رو تکرار می کردم … اشهد ان لا اله الا الله … اشهد ان محمد رسول الله … اشهد ان علیا ولی الله و اشهد ان اولاده حجج الله … .
.
ناگهان کنار ضریح غوغایی شد … همه در حالی که بلند صلوات می فرستادن به سمتم میومدن و با محبت منو در آغوش می گرفتن … صورتم رو می بوسیدن و گریه می کردن … .
خادم ها به زحمت منو از بین جمعیت بیرون کشیدن و بردن … اونها هم با محبت سر و صورتم رو می بوسیدن و بهم تبریک می گفتن … یکی شون با وجد خاصی ازم پرسید: پسرم اسمت چیه؟ … .
.
سرم رو با افتخار بالا گرفتم و گفتم: خدا، هویت منه … من عبدالله، سرباز 17ساله فاطمه زهرام …
.
.
.
.
.
قسمت بیست و ششم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: عقیق یمنی
.
.
وقتی این جمله رو گفتم … یکی از خادم ها که سن و سالی ازش گذشته بود … در حالی که می لرزید و اشک می ریخت، انگشترش رو از دستش در آورد و دست من کرد و گفت: عقیق یمن، متبرک به حرم و ضریح امام حسین و حضرت ابالفضله … انگشتر پسر شهیدمه … دو سال از تو بزرگ تر بود که شهید شد … اونم همیشه همین طور محکم، می گفت: افتخار زندگی من اینه که سرباز سپاه اسلام و سرباز پسر فاطمه زهرام … .
.
خورشید تقریبا طلوع کرده بود که با ادای احترام از حرم خارج شدم .. توی راه تمام مدت به انگشتر نگاه می کردم و به خودم می گفتم: این یه نشانه است … هدیه از طرف یه شهید و یه مجاهد فی سبیل الله … یعنی اهل بیت، تو رو بخشیدن و پذیرفتن … تو دیر نرسیدی … حالا که به موقع اومدی، باید جانانه بجنگی … و مثل حر و صاحب این انگشتر، باید با لباس شهدا، به دیدار رسول خدا و اهل بیت بری … .
.
این مسیری بود که انتخاب کرده بودم … برگشت به کشوری که بیشتر مردمش وهابی هستند … زندگی در بین اونها و تبلیغ حقیقتی که با سختی تمام، اون رو پیدا کرده بودم … .
در آینده هر بار که پام رو از خونه بیرون بگذارم؛ می تونه آخرین بار من باشه … و هر شب که به خواب میرم، آخرین شب زندگی من … .
من هیچ ترس و وحشتی نداشتم … خودم رو به خدا سپرده بودم … در اون لحظات فقط یک چیز اهمیت داشت … چطور می تونستم به بهترین نحو، این وظیفه سخت رو انجام بدم … چطور می تونستم برای امامم، بهترین سرباز باشم … و این نقطه عطف و آغاز زندگی جدید من بود …
.
.
.
.
.
قسمت بیست و هفتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: از حریمت دفاع می کنم
.
.
دوباره لقمه هام رو می شمردم … اما نه برای کشتن شیعیان … این بار چون سر سفره امام زمان نشسته بودم … چون بابت تک تک این لقمه ها مسئول بودم …
.
.
صبح و شبم شده بود درس خوندن، مطالعه و تحقیق کردن … اگر یک روز کوتاهی می کردم … یک وعده از غذام رو نمی خوردم … اون سفره، سفره امام زمان بود … می ترسیدم با نشستن سر سفره، حق امامم رو زیر پا بزارم … .
.
غیر از درس، مدام این فکر می کردم که چی کار باید انجام بدم … از چه طریقی باید عمل کنم تا به بهترین نحو به اسلام و امامم خدمت کرده باشم؟ … چطور می تونستم بهترین سرباز باشم؟ و … .
تمام مطالب و راهکارها رو می نوشتم و دونه دونه بررسی شون می کردم … تا اینکه … .
خبر رسید داعش تهدید کرده به حرم حضرت زینب حمله می کنه و … داغون شدم … از شدت عصبانیت، شقیقه هام تیر می کشید … مدام این فکر توی سرم تکرار می شد … محاله تا من زنده باشم اجازه بدم کسی یک قدم به حریم اهل بیت پیامبر تعرض کنه … .
.
صبح، اول وقت رفتم واحد اداری، سراغ مسئول گذرنامه و … خیلی جدی و محکم گفتم: پاسپورتم رو بدید می خوام برم … پرسید: اجازه خروج گرفتی؟ بدون اجازه خروج، نمی تونم پاسپورتت رو تحویلت بدم … .
منم که خونم به جوش اومده بود با ناراحتی و جدیت بیشتر گفتم: من برای دفاع از اهل بیت، منتظر اجازه احدی نمیشم … .
.
با آرامش بیشتری دوباره حرفش رو تکرار کرد و گفت: قانونه. دست من نیست … بدون اجازه خروج، نمی تونم درخواست تحویل گذرنامه رو صادر کنم … .
.
من دو روز بیشتر صبر نمی کنم … چه با اجازه، چه بی اجازه … چه با گذرنامه، چه بی گذرنامه … از اینجا میرم … دو روز بیشتر وقت نداری … .
اینو گفتم و از اتاق اومدم بیرون … .
.
.
.
.
قسمت بیست و هشتم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: ترمز بریده
.
.
دو ساعت نشده بود که حاجی بهم زنگ زد … با خنده و حالت خاصی گفت: سلام رزمنده، شنیدم ترمز بریدی …
.
منم که حالم اصلا خوب نبود سلام کردم و گفتم: نمی دونم معنی این جمله چیه ولی حاجی حالمم افتضاحه. تو رو خدا سر به سرم نزار … .
دوباره خندید و گفت: پاشو بیا اینجا بهت بگم یعنی چی … نیای اجازه خروج بی اجازه خروج …
.
در کمتر از ثانیه ای رفتم پیشش … پریدم توی اتاقش و با خوشحالی گفتم: حاجی جدی بهم اجازه خروج میدی؟ … .
.
همون طور که سرش پایین بود پرسید: این داعشی ها از کجا اومدن؟ … فکر کردم سر کارم گذاشته … خیلی ناراحت شدم … اومدم برم بیرون که ادامه داد …
.
.
کانادا، آمریکا، آلمان، انگلیس و … مسلمون ها یا تازه مسلمون هایی که اگر ازشون بپرسی، همه شون شعار حقیقت خواهی سر میدن … یا از بیخ دلشون سیاه بوده … یا چنان گم شدن و اسیر شیطان شدن که الان مصداق آیه قرآن، کر و کور و سیاهن … باور کردن این مسیر درسته … مغزهاشون بسته شده و دیگه الان راه نجاتی براشون نیست … این جایگاه یه مبلغه … می تونه یه آدم رو ببره جهنم یا ببره بهشت … .
.
منتظر جوابم نشد … بلند شد و اجازه نامه رو داد دستم و گفت: انتخاب با خودته پسرم …
.
.
قسمت بیست و یکم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: شفایم
بده
.
.
اون جمعه هم عین روزهای قبل، بعد از نماز صبح برگشتم توی تخت … پتو رو کشیدم روی
سرم و سعی می کردم از هجوم اون همه فکرهای مختلف فرار کنم و بخوابم …
.
حدود ساعت پنج بود … چشم هام هنوز گرم نشده بود که یکی از بچه های افغانستان اومد
سراغم و گفت: پاشو لباست رو عوض کن بریم بیرون … با ناراحتی گفتم:
برو بزار بخوابم، حوصله ندارم … .
خیلی محکم، چند بار دیگه هم اصرار کرد …دید فایده نداره به زور منو از تخت کشید بیرون
… با چند
تا دیگه از بچه ها ریختن سرم … هر چی دست و پا زدم و داد و بی داد کردم، به جایی نرسید
… به زور
من رو با خودشون بردن … .
.
چشم باز کردم دیدم رسیدیم به حرم … با عصبانیت دستم رو از دست شون کشیدم … می خواستم برگردم
… دوباره
جلوم رو گرفتن … .
.
حالم خراب بود … دیگه
هیچی برام مهم نبود … سرشون داد زدم که … ولم کنید … چرا به زور منو
کشوندید اینجا؟ … ولم کنید برم … من از روزی که پام رو گذاشتم اینجا به این
روز افتادم … همه
این بلاها از اینجا شروع شد … از همین نقطه … از همین حرم … اگر اون روز پام
رو اینجا نگذاشته بودم و برمی گشتم، الان حالم این نبود … بیچاره ام کردید
… دیوونه
ام کردید … ولم
کنید … .
.
امام رضا، دیوونه هایی مثل تو رو شفا میده … اینو گفت و دوباره
دستم رو محکم گرفت …
.
.
.
.
قسمت بیست و دوم داستان دنباله دار
سرزمین زیبای من: برایت ندبه می خوانم
.
.
دیگه جون مبارزه کردن و درگیر شدن نداشتم … رفتیم توی حرم … یه گوشه خودمو ول
کردم و تکیه دادم به دیوار … دعای ندبه شروع شد … .
با حمد و ستایش خدا و نبوت پیامبر … شروع شد و ادامه پیدا کرد … پله پله جلو میومد
و اهل بیت پیامبر و وارثان ایشون رو یکی یکی معرفی می کرد … .
شروع شد … تمام
مطالبی که خوندم … توحید خدا، همزمان با حمد الهی … سیره و وقایع زندگی
پیامبر توی بخش نبوت … حضرت علی … فاطمه زهرا … .
.
با هر فراز، تمام مطالبی رو که خونده بودم مثل فیلم از مقابل چشمم عبور می کرد … نبوت پیامبر، وفات
پیامبر، امام علی ، امام حسن ، امام حسین … .
لحظه به لحظه و با عبور این مطالب … ذهنم داشت مطالب رو کنار هم می چید … از بین تناقض ها
و درگیری ها و سردرگمی ها، جواب های صحیح رو پیدا می کرد … .
.
ضربان قلبم هر لحظه تندتر می شد … سنگینی عجیبی گلو و سینه ام رو پر کرده بود و هر
لحظه فشارش بیشتر می شد … دقیقه ها با سرعت سپری می شدند … دیگه متوجه هیچ
چیز نمی شدم … تمام
صداهایی که توی سرم می پیچید، لحظه به لحظه آروم تر می شد … .
.
بچه ها بهم ریخته بودن و منو تکان می دادن … اونها رو می دیدم
ولی صداشون در حد لب زدن بود … صدای قلبم و فرازهای آخر ندبه، تنهای صوتی بود که
گوش هام می شنید و توی سرم می پیچید … .
.
کم کم فشار روی قلبم آروم تر شد … اونقدر آروم … که بدن بی حسم روی
زمین افتاد …
.
.
.
.
قسمت بیست و سوم داستان دنباله دار
سرزمین زیبای من: نبرد بزرگ
.
.
چشم هام رو باز کردم … زمان زیادی گذشته بود … هنوز سرم گیج و
سنگین بود … دکتر
و پرستار بالای سرم حرف می زدند اما صداشون رو خط در میون می شنیدم … یه کم اون طرف تر
بچه ها ایستاده بودند … نگرانی توی صورت شون موج می زد … اما من آرام بودم
… .
.
از بیمارستان برگشتیم خوابگاه … روی تخت دراز کشیدم … می تونستم همه حقایق
رو جدای از دروغ ها و تناقض ها ببینم … هیچ چیز گنگ یا گیج کننده ای برام نبود … .
گذشته ام رو می دیدم که غرق در اشتباه زندگی کرده بودم … تا مرز سقوط و هلاکت
پیش رفته بودم … با یه
نیت خدایی، توی لشگر شیطان ایستاده بودم و … .
.
باید انتخاب می کردم … این بار نه بدون فکر و کورکورانه … باید بین زندگی
گذشته ام، خانواده، کشورم … و خدا … یکی رو انتخاب می کردم … .
حس می کردم شیاطین به ستم هجوم آوردن … درونم جنگ عظیمی اتفاق افتاده بود … جنگی که لحظه لحظه
شعله های آتشش سنگین تر می شد … .
.
.
.
.
قسمت بیست و چهارم داستان دنباله دار
سرزمین زیبای من: مرا قبول می کنی؟
.
.
همین طور که غرق فکر بودم … همون طلبه افغانی جلو اومد و با شرمندگی حالم رو پرسید
… نگاهش
کردم اما قدرت حرف زدن نداشتم … وسط بزرگ ترین میدان جنگ تاریخ زندگیم گیر افتاده بودم
… .
یکم که نگاهم کرد گفت: حق داری جواب ندی … اصلا فکر نمی کردم
این طوری بشه … حالت
خراب بود و مدام بدتر می شدی … به اهل بیت توسل کردیم که فرجی بشه … دیشب خواب عجیبی
دیدم … بهم
گفتن فردا صبح، هر طور شده برای دعای ندبه ببریمت حرم … .
.
هیچ مرده ای قدرت تصرف در عالم وجود رو نداره … اهل بیت پیامبر،
بعد از هزار و چهار صد سال، زنده بودند … .
.
بزرگ ترین نبرد زندگی من تمام شده بود … تازه مفهوم کربلا رو درک کردم … کربلا نبرد انسان
ها نبود … کریلا
نبرد حق و باطل بود … زمانی که به هر قیمتی باید در سپاه حق بایستی … تا آخرین نفس … .
.
من هم کربلایی شده بودم … به رسم شیعیان وضو گرفتم و از خوابگاه زدم بیرون … مثل حر، کفش هام
رو گره زدم و انداختم گردنم … گریه کنان، تا حرم پیاده رفتم … جلوی درب حرم ایستادم
و بلند صدا زدم: یابن رسول الله؛ دیر که نرسیدم؟ …
.
.
من انتخابم رو کرده بودم … از روز اول ، انتخاب من … فقط خدا بود
.
.
قسمت هفدهم داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: 3 بار بی هوش شدم
.
.
دیگه هیچی برام مهم نبود … شبانه
روز فقط مطالعه می کردم … هر کتابی
که در مورد شیعه و اهل سنت و شبهات بود رو خوندم … مهم
نبود نویسنده اش شیعه است یا سنی … و تمام
مطالب رو با علمای عربستانی مناظره و مقایسه می کردم … .
.
آخر، یه روز رفتم پیش حاجی … بهش
گفتم بزرگ ترین اساتید حوزه رو در بحث مناظره شیعه و سنی می خوام … هزار
تا حرف و بهانه چیده بودم و برای انواع و اقسام جواب ها، خودم رو آماده کرده بودم … اما
حاجی، بدون هیچ اما و اگری، و بدون در نظر گرفتن رده و جایگاه علمی من، فقط یه
جمله گفت … همزمان مناظره
می کنی؟ … .
.
دو روز بعد، با سه نفر از بزرگ ترین اساتید جلسه داشتم … هر کدوم
دو ساعت … شش ساعت پشت سر
هم …
.
با هر شکست، کلی کتاب و مطلب جدید ازشون می گرفتم و تا هفته بعد همه اش
رو تموم می کردم … به حدی فشار درس
و مطالعه و مناظرات زیاد شده بود که گاهی اوقات حتی فراموش می کردم غذا نخوردم … بچه
ها همه نگرانم بودند … خلاف قانون
کتابخونه برام غذا میاوردن اما آتشی که به جانم افتاده بود آرام نمی شد …
.
.
از شدت فشاری که روم وارد شده بود 3 مرتبه از حال رفتم و کار به اومدن آمبولانس
و سرم کشید … و از شانس بدم،
دفعه آخر توی راه پله از حال رفتم … با مغز رفتم وسط
کاشی ها و جانانه بخیه خوردم و دو شب هم به زور بیمارستان نگهم داشتن … .
حاجی هم دستور داد دیگه بدون تاییدیه مسئول سالن غذا خوری، حق ورود به کتابخونه
حوزه و امانت گرفتن کتاب رو ندارم … اما
نمی دونست کسی حریف من نیست و کتابخونه حرم، خیلی بزرگ تره …
.
.
.
.
قسمت هجدهم
داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: کاروان محرم
.
.
تقرییا هفت ماه از فاطمیه گذشته بود … و من
هفت ماه در چنین وضعیتی زندگی کرده بودم … حتی
تمام مدت تعطیلات، جزء معدود طلبه هایی بودم که توی خوابگاه مونده بودم … .
دیگه حاجی هم هر بار منو می دید به جای تعریف و تشویق، دعوام می کرد … شده
بود مثل پدری که دلش می خواست یک کشیده آبدار به پسرش بزنه … حالت
ها، توجه و نگرانیش برای من، منو یاد پدرم می انداخت و گاهی دلم شدید براش تنگ می شد … .
.
در میان این حال و هوای من، محرم هم از راه رسید … از یک
طرف به شدت کنجکاو بودم شیعیان رو توی محرم از نزدیک ببینم … از طرف
دیگه، فکر دیدن قمه زنی از نزدیک و فیلم هایی که دیده بودم به شدت منزجرم می کرد … این
وسط هم می ترسیدم، شرکت نکردنم در این مراسم، باعث شک بقیه بشه .
.
بالاخره تصمیم گرفتم اصلا در مراسم محرم شرکت نکنم … هر چه
باداباد … دو شب اول،
خودم رو توی کتابخونه و به هوای مطالعه پنهان کردم و زیر چشمی همه رو زیر نظر
گرفتم … موقعی که برمی گشتن
یواشکی چکشون می کردم … همه
سالم برمی گشتند و کسی زخمی و خونی مالی نبود … .
.
روز سوم، چند تا از بچه ها دور هم جمع شده بودند و درباره سخنرانی شب
گذشته صحبت می کردند … سخنران درباره جریان
های فکری و سیاسی حاضر در عاشورا صحبت کرده بود … خیلی
از دست خودم عصبانی شدم … می تونستم
کلی مطلب درباره عاشورا و امام حسین یاد بگیرم که به خاطر یه فکر احمقانه بر باد
رفته بود …
.
.
همون شب، لباس سیاه پوشیدم و راهی حسینیه شدم …
.
.
.
.
قسمت نوزدهم
داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: خون علی اصغر در میان قلبم جوشید
.
.
هر شب یک سخنران و مداح … با غذای
مختصر حسینیه … بدون خونریزی و
قمه زنی … .
با خیال راحت و آرامش می نشستم و مطالب رو گوش می کردم و تا شب بعد، در
مورد موضوع توی منابع شیعه و سنت مطالعه می کردم … سوالاتی
که برام مطرح می شد و موضوعات جانبی رو می نوشتم تا در اسرع وقت روشون کار کنم … بدون
توجه به علت کارم اما دیگه سراغ منابع وهابی ها نمی رفتم … .
.
همه چیز به همین منوال بود تا شب سخنرانی درباره علی اصغر … اون
شب، یک بار دیگه آرامشم طوفانی شد … خودم
تازه عمو شده بودم … هر چی بالا و پایین
می کردم و هر دلیلی که میاوردم … علی
اصغر فقط شش ماهه بود … فقط
شش ماه … .
.
حتی یک لحظه از فکر علی اصغر و حضرت ابالفضل خارج نمی شدم … من هم
عمو بودم … فقط با دیدن عکس برادرزاده ام توی
اینترنت، دلم برای دیدنش پر می کشید … این جنایتی بود
که با هیچ چیز قابل توجیه نبود …
.
.
اون شب، باز هم برای من شب وحشتناکی بود … بی رمق
گوشه سالن نشسته بودم … هر لحظه که می
گذشت … میان ضجه ها و اشک
های شیعیان، حس می کردم فرشته مرگ داره جونم رو از تک تک سلول هام بیرون می کشه … این
اولین احساس مشترک من با اونها بود … .
اون شب، من جان می دادم … دیگران
گریه می کردند …
.
.
.
.
.
قسمت بیستم
داستان دنباله دار سرزمین زیبای من: در تقابل اندیشه ها
.
.
محرم تمام شد اما هیچ چیز برای من تمام نشده بود … تمام
سخنرانی ها و سیرهای فکری – اعتقادی
نهضت عاشورا، امام شناسی، جریان شناسی ها و … باب
جدیدی رو دربرابر من باز کرد … .
هر کتابی که درباره سیره امامان شیعه به دستم میومد رو می خوندم … و عجیب
تر برام، فضایل اهل بیت و مطالبی بود که درباره اونها در کتب اهل سنت اومده بود … سخنرانی
شیخ احمد حسون درباره امام حسین هم بهش اضافه شد … .
کم کم مفاهیم جدیدی در زندگی من شکل می گرفت … مفاهیمی
که با اطاعت کورکورانه ای که علمای وهابی می گفتند زمین تا آسمان فاصله داشت … دیدگاه
و منظرم به آیات قرآن هم تغییر می کرد … .
شروع کردم به مطالعه نهج البلاغه و احادیث امامان شیعه … اونها
رو در کنار قرآن می گذاشتم … ساعت
ها روی اونها فکر و تحقیق می کردم … گاهی
رسیدن به یک جواب یا نتیجه، چند روز طول می کشید … .
سردرگمی من روز به روز بیشتر می شد … در تقابل
اندیشه ها گیر کرده بودم … و هیچ
راه نجاتی نداشتم … کم کم بی حال و
حوصله شدم … حوصله خودم رو هم
نداشتم … کتاب هام رو جمع
کردم … حس می کردم وسط
اقیانوسی گیر افتادم و امواج هر دفعه منو به سمتی می کشه … من با
عزم راسخی اومده بودم امادیگه نمی تونستم حتی یه قدم جلوترم رو ببینم … .
من که روزی بیشتر از 3 ساعت نمی خوابیدم و سرسخت و پرتلاش بودم … من که
هیچ چیز جلودارم نبود … حالا
تمام روز رو از رختخواب بیرون نمیومدم … هیچ
چیز برام جالب نبود و هیچ حسی برای تکان خوردن نداشتم … دیگه
دلم نمی خواست حتی یه لحظه توی ایران بمونم … خبر
افسردگیم همه جا پیچید … بچه
ها هم هر کاری می کردن فایده نداشت … تا اینکه … .
.
اون صبح جمعه از راه رسید ..