بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا
و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾روم

پس روى خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوى این دین کن، با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.
با توجه به این ایه انسان فطرتا خداپرست و مومن افریده شده است پس نمیشه گفت اول انسانیت بعدا دیانت.
و اما این اختیار ماست که کدوم سمت بریم از فطرتمون دور بشیم یا طبق فطرتمون زندگی کنیم.

کاربری من در تلگرامHamnafasmr@

براي دانلود کليک کنيد
آخرین نظرات

قسمت هفتم تا دهم داستان بدون تو هرگز

يكشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۴، ۱۰:۳۳ ق.ظ


قسمت هفتم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: احمقی به نام هانیه

پدرم که از داماد طلبه اش متنفر بود بر خلاف داماد قبلی، یه مراسم عقدکنان فوق ساده برگزار کرد با 10 نفر از بزرگ های فامیل دو طرف، رفتیم محضربعد هم که یه عصرانه مختصر منحصر به چای و شیرینی هر چند مورد استقبال علی قرار گرفت اما آرزوی هر دختری یه جشن آبرومند بود و من بدجور دلخورهم هرگز به ازدواج فکر نمی کردم، هم چنین مراسمی هر کسی خبر ازدواج ما رو می شنید شوکه می شد همه بهم می گفتن هانیه تو یه احمقی خواهرت که زن یه افسر متجدد شاهنشاهی شد به این روز افتاد تو که زن یه طلبه بی پول شدی دیگه می خوای چه کار کنی؟ هم بدبخت میشی هم بی پول به روزگار بدتری از خواهرت مبتلا میشی دیگه رنگ نور خورشید رو هم نمی بینی گاهی اوقات که به حرف هاشون فکر می کردم ته دلم می لرزید گاهی هم پشیمون می شدم اما بعدش به خودم می گفتم دیگه دیر شده من جایی برای برگشت نداشتم از طرفی هم اون روزها طلاق به شدت کم بود رسم بود با لباس سفید می رفتی و با کفن برمی گشتی حنی اگر در فلاکت مطلق زندگی می کردی باید همون جا می مردیواقعا همین طور بود اون روز می خواستیم برای خرید عروسی و جهیزیه بریم بیرون مادرم با ترس و لرز زنگ زد به پدرم تا برای بیرون رفتن اجازه بگیره اونم با عصبانیت داد زده بود از شوهرش بپرس و قطع کرده بود به هزار سعی و مکافات و نصف روز تلاش بالاخره تونست علی رو پیدا کنه صداش بدجور می لرزید با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون

قسمت هشتم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: خرید عروسی

با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون امکان داره تشریف بیارید؟ - شرمنده مادرجان، کاش زودتر اطلاع می دادید من الان بدجور درگیرم و نمی تونم بیام هر چند، ماشاء الله خود هانیه خانم خوش سلیقه است فکر می کنم موارد اصلی رو با نظر خودش بخرید بالاخره خونه حیطه ایشونه اگر کمک هم خواستید بگید هر کاری که مردونه بود، به روی چشمفقط لطفا طلبگی باشه اشرافیش نکنید مادرم با چشم های گرد و متعجب بهم نگاه می کرد اشاره کردم چی میگه ؟ از شوک که در اومد، جلوی دهنی گوشی رو گرفت و گفت میگه با سلیقه خودت بخر، هر چی می خوای دوباره خودش رو کنترل کرد این بار با شجاعت بیشتری گفت علی آقا، پس اگر اجازه بدید من و هانیه با هم میریم البته زنگ زدم به چند تا آقا که همراه مون بیان ولی هیچ کدوم وقت نداشتن تا عروسی هم وقت کمه و بعد کلی تشکر،گوشی رو قطع کرد هنگ کرده بود چند بار تکانش دادم مامان چی شد؟ چی گفت؟ بالاخره به خودش اومد گفت خودتون برید دو تا خانم عاقل و بزرگ که لازم نیست برای هر چیز ساده ای اجازه بگیرن و برای اولین بار واقعا ازش خوشم اومد تمام خریدها رو خودمون تنها رفتیم فقط خربدهای بزرگ همراه مون بود برعکس پدرم، نظر می داد و نظرش رو تحمیل نمی کرد حتی اگر از چیزی خوشش نمی اومد اصرار نمی کرد و می گفت شما باید راحت باشی باورم نمی شد یه روز یه نفر به راحتی من فکر کنه یه مراسم ساده یه جهیزیه ساده یه شام ساده حدود 60 نفر مهمون
پدرم بعد از خونده شدن خطبه عقد و دادن امضاش رفت برای عروسی نموند ولی من برای اولین بار خوشحال بودم علی جوان آرام، شوخ طبع و مهربانی بود

قسمت نهم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: غذای مشترک

اولین روز زندگی مشترک، بلند شدم غذا درست کنم من همیشه از ازدواج کردن می ترسیدم و فراری بودم برای همین هر وقت اسم آموزش آشپزی وسط میومد از زیرش در می رفتم بالاخره یکی از معیارهای سنج دخترها در اون زمان، یاد داشتن آشپزی و هنر بود هر چند، روزهای آخر، چند نوع غذا از مادرم یاد گرفته بودم از هر انگشتم، انگیزه و اعتماد به نفس می ریخت

غذا تفریبا آماده شده بود که علی از مسجد برگشت بوی غذا کل خونه رو برداشته بود از در که اومد تو، یه نفس عمیق کشید
به به، دستت درد نکنه عجب بویی راه انداختی

با شنیدن این جمله، ژست هنرمندانه ای به خودم گرفتم انگار فتح الفتوح کرده بودم رفتم سر خورشت درش رو برداشتم آبش خوب جوشیده بود و جا افتاده بود قاشق رو کردم توش بچشم که
نفسم بند اومد نه به اون ژست گرفتن هام نه به این مزه اولش نمکش اندازه بود اما حالا که جوشیده بود و جا افتاده بود

گریه ام گرفت خاک بر سرت هانیه مامان صد دفعه گفت بیا غذا پختن یاد بگیر و بعد ترس شدیدی به دلم افتادخدایا! حالا جواب علی رو چی بدم؟ پدرم هر دفعه طعم غذا حتی یه کم ایراد داشت

کمک می خوای هانیه خانم؟
با شنیدن صداش رشته افکارم پاره شد و بدجور ترسیدم قاشق توی یه دست در قابلمه توی دست دیگه همون طور غرق فکر و خیال خشکم زده بود
با بغض گفتم نه علی آقا برو بشین الان سفره رو می اندازم

یه کم چپ چپ و با تعجب بهم نگاه کرد منم با چشم های لرزان منتظر بودم از آشپزخونه بره بیرون
کاری داری علی جان؟ چیزی می خوای برات بیارم؟ با خودم گفتم نرم و مهربون برخورد کن شاید بهت سخت کمتر سخت گرفت
حالت خوبه؟
آره، چطور مگه؟
شبیه آدمی هستی که می خواد گریه کنه
به زحمت خودم رو کنترل می کردم و با همون اعتماد به نفس فوق معرکه گفتم نه اصلا من و گریه؟

تازه متوجه حالت من شد هنوز فاشق و در قابلمه توی دستم بود اومد سمت گاز و یه نگاه به خورشت کرد چیزی شده؟
به زحمت بغضم رو قورت دادم قاشق رو از دستم گرفت خورشت رو که چشید، رنگ صورتم پرید مردی هانیه کارت تمومه

قسمت دهم داستان دنباله دار بدون تو هرگز: دستپخت معرکه

چند لحظه مکث کرد زل زد توی چشم هام واسه این ناراحتی، می خوای گریه کنی؟
دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و زدم زیر گریه آره افتضاح شده
با صدای بلند زد زیر خنده با صورت خیس، مات و مبهوت خنده هاش شده بودمرفت وسایل سفره رو برداشت و سفره رو انداخت غذا کشید و مشغول خوردن شدیه طوری غذا می خورد که اگر یکی می دید فکر می کرد غذای بهشتیه یه کم چپ چپ زیرچشمی بهش نگاه کردم
می تونی بخوریش؟ خیلی شوره چطوری داری قورتش میدی؟
از هیجان پرسیدن من، دوباره خنده اش گرفت
خیلی عادی همین طور که می بینی تازه خیلی هم عالی شده دستت درد نکنه
مسخره ام می کنی؟
نه به خدا چشم هام رو ریز کردم و به چپ چپ نگاه کردن ادامه دادم جدی جدی داشت می خورد کم کم شجاعتم رو جمع کردم و یه کم برای خودم کشیدمگفتم شاید برنجم خیلی بی نمک شده، با هم بخوریم خوب میشه قاشق اول رو که توی دهنم گذاشتم غذا از دهنم پاشید بیرون
سریع خودم رو کنترل کردم و دوباره همون ژست معرکه ام رو گرفتم نه تنها برنجش بی نمک نبود که اصلا درست دم نکشیده بود مغزش خام بود دوباره چشم هام رو ریز کردم و زل زدم بهش حتی سرش رو بالا نیاورد - مادر جان گفته بود بلد نیستی حتی املت درست کنی سرش رو آورد بالا با محبت بهم نگاه می کرد برای بار اول، کارت عالی بود اول از دستم مادرم ناراحت شدم که اینطوری لوم داده بود اما بعد خیلی خجالت کشیدم شاید بشه گفت برای اولین بار، اون دختر جسور و سرسخت، داشت معنای خجالت کشیدن رو درک می کرد

www.gisoom.com

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۹۴/۰۸/۱۰
  • ۵۰۰ نمایش
  • بوی یاس ....

زندگینامه شهید سید علی حسینی

نظرات (۱)

سلام
خسته نباشیدخانم بوی یاس
مدتی بودکه به سایت شما سرنزده بودم الان داستان بدون توهرگزرا خواندم خیلی لذت بردم .
امیدوارم که توفیق ان را داشته باشم که بتوانم ازمطالب ارزنده شما بیشتراستفاده کنم.
خداوندهرلحظه برتوفیقات شما بیفزاید.
برایتان بهترین ها را از خداوندمتعال خواهانم.
موفق وپایدارباشید.
پاسخ:
علیک سلام
ممنون. بله این داستان هم جالبه و هم درس گرفتنی
سلامت باشید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی