بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

اعتقادی ،سیاسی واجتماعی

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم
وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا وَیَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ ۚ وَمَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ۚ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ ۚ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا
و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم می‌کند،و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!

فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ﴿۳۰﴾روم

پس روى خود را با گرایش تمام به حقّ، به سوى این دین کن، با همان سرشتى که خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرینش خداى تغییرپذیر نیست. این است همان دین پایدار، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند.
با توجه به این ایه انسان فطرتا خداپرست و مومن افریده شده است پس نمیشه گفت اول انسانیت بعدا دیانت.
و اما این اختیار ماست که کدوم سمت بریم از فطرتمون دور بشیم یا طبق فطرتمون زندگی کنیم.

کاربری من در تلگرامHamnafasmr@

براي دانلود کليک کنيد
آخرین نظرات

یک وقتی الهی نامۀ آقا را بخوانی: « الهی از نخواندنِ نماز رسوا و از خواندنِ آن رسواتر». در الهی نامه ای که دستِ عموم است بر عکس نوشته چون دستِ عموم می افتد و کار دستمان می دهد.

 

لذا لطیفه اش همین است که گفتیم جنابِ امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید « همه از گناه توبه می کنند من از عبادت توبه می کنم». این چه نمازی بود خواندم؟ آخر این چه اوّلی بود چه آخری؟ چه عبادتی بود که نه اوّل داشت نه آخر داشت؟ «بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم» فلانی اینجوری حرف زد الان نماز را تمام کنم پدرش را در می آورم.!! و «اَلحَمدُ لِلهِ رَبَّ العالَمین» فلانی بار را به من گران فروخته می روم دنبالش!! و «مالِکِ یَومِ الدّین» آنجا آن رفیق به من سلام نکرد حسابش را می رسم!! «ایّاکَ نَعبُدُ» قربانِ جانِ نفس که دارد آنجا کار می کند حرفهایش را هم می زند یک وقتی به انتهای نماز رسیده و راه افتاده. کجا می روی؟ باید بروم پدرش را در بیاورم.

 

پس آقا از نخواندنش رسوا و از این خواندنش رسواتری. روزه می گیرد، اما اینجا می گوید: بخوریم از صبح، که تا غروب گرسنه نشویم! پس چرا روزه می گیری؟ روزه یعنی گرسنگی. پس حالا یک باک را زده اگر باکش 45 لیتری باشد 90 لیتر زده خوب تا ظهر 45 لیتر مصرف می شود تا غروب هم 45 لیتر غروب هم دوباره باک را پر می کند تا اذانِ صبح! پس چه شد؟ خدایا او که روزه نگرفت رسواست و من که روزه گرفتم از او رسواتر. اینجور گرفتاریهاست.

بالاخره نفس بازیِ خودش را می کند.

برگرفته از کانال شاخه طوبی

  • بوی یاس ....

سلامی از شهدا

۱۹
اسفند

اهالی کشور ایرون سلام

 

جماعت خیلی مسلمون سلام

 

بنده غلامم از شهیدا هستم

 

جاتون خالی توی بهشت نشستم

 

با بچه ها زیر درخت زیتون

 

کنار رود شربت زعفرون

 

با قلم طلایی نفیسم

 

نامه برا شماها مینویسم

 

دور همیم و خیلیم زیادیم

 

جوون و سرحال و خوشیم و شادیم

 

شهید کنار ما فت و فراوون

 

از انقلاب و دوره ی قبل اون

 

شهید جنگ و جبهه اینجا پره

 

کی حال داره این همه رو بشمره

 

چن تا رفیق هسته ای هم داریم

 

روز به روزم داریم شهید میاریم

 

از یمن و سوریه و از عراق

 

میان بهشت بامون میشن هم اتاق

 

اینایی که اینجا کنار منن

 

سلام دارن خدمتتون جمیعا !

 

(علیکم السلام)

 

 

 

کنار من علیرضا و اصغر

 

شهید شدن تو 17 شهریور

 

مرتضی هم یه خورده اونور تره

 

جاش خوبه و با حوریا میپره

 

بچه کجاس؟ یادم رفته دوباره

 

یا کربلای پنجه یا چهاره

 

حسین اقا سلام داره همچنین

 شهید شده کجا؟توفتح المبین

 

به جای دوتّا دس دوتا بال داره

 

ادا فرشته هارو در میاره

 

توی بهشت هرجا صفه یا ایسته

 

توی صف فرشته ها وامیسته!

 

مجید قدح بدست و روبه راهه

 

فرمانده ی قدیمی سپاهه

 

رفته تفحص مارو پیدا کنه

 

توی مزار شهدا جا کنه

 

اما خودش یهو رو مین پریده

 

حالا کنار ما اینجا لمیده

 

ما شهدا رو تختامون نشستیم

 

مراقب کار شماها هستیم

 

حال شما چطوره ؟ روبه راهید ؟

 

طرفدار کدوم حزب و جناحید ؟

 

از جناحا کدومشون بهتره؟

 

کدومیک از دولتا راسگوتره ؟

 

شماکه نام ماهارو میبردید

 

مثل ماهارو سرکار اوردید؟

 

دولت مارو دست اهلش دادید ؟

 

یا هرکسی دلش میخواس بش دادید ؟

 

اسم مارو رو کوچه ها گذاشتید

 

گفتن ورش دارید . ورش نداشتید ؟

 

بچه هاتون چی از ماها میدونن ؟

 

فک میکنن شهیدا استخونن؟

 

اینجا ها که تلوزیون نداره

 

اخبار ساعت 2 رو بذاره

 

ماخودمون همیشه پای کاریم

 

آره داداش یه پا خبرنگاریم

 

خبر داریم چه دولتی اومده

 

چه کارا کرده و چه حرفا زده

 

خبر داریم تحریمارو شکستید

 

دس مریزاد ! چه قهرمانی هسید

 

آبروی ماهارو خوب خریدید !

 

بابا خود شما یه پا شهیدید

 

دم شما گرم و دماغتون چاق

 

قاب موبایلتون همیشه براق

 

ما جلوی تیرتفنگا رفتیم

 

ایرانو از دشمنا پس گرفتیم

 

شما ولی بدون درد و آشوب

 

با چن تا دیپلمات خوب و مرغوب

 

هرچی نداده بودیمو پس دادید

 

با آمریکا اتفاقی دس دادید

 

ماهم میخواستیم که رفاه بیاریم

 

کباب تو سفره ی شما بذاریم

 

اینجوری شد : یهو عراق اومد و

 

خوشی یهو زیر دل ما زد و

 

نمیدونم چی شد یهو دویدیم

 

هی الکی حماسه آفریدیم

 

کجا شهادت واسه راه دین بود ؟

 

مجید از اولش عاشق مین بود

 

علی گلوله هارو خیلی دوس داش

 

ماچش میکرد و روی قلبش میذاشت

 

رضا دلش میخواس بره آمریکا

 

اشتباهی اومد تو جبهه ی ما

 

مهدی تو خونه حوصلش سر میرف

 

اومد برا خمپاره ها شد هدف

 

بنده خودم با محسن و این حسن

 

سینه سپر کرده برای وطن

 

رو هم سی و شیش تا گلوله خوردیم

 

به جاش براتون آزادی آوردیم

 

که بعد ما خوش بشید و خجسته

 

قربون هرچی که وطن پرسته

 

هی بیخیال به زندگی بخندید

 

رو سرتون روسری رو نبندید

 

هرچی که دوس دارید برید ببینید

 

پای کانال من وتو بشینید

 

تولید داخلی کیلویی چنده

 

الان زمان مارکه و برنده

 

بشکه بدید بره هفته به هفته

 

دعوای دنیا سر پول نفته

 

نفتو بدید صلحو به جاش بیارید

 

شما که دعوا با کسی ندارید

 

ما خون دادیم تا شما ها بمونید

 

هرچی که دارید یهو بپوکونید

 

داداش سعید کنار ما خوابیده

 

خودش شهیده و بچه شهیده

 

باباش داره ریسه میره میخنده

 

به حرفای کنایه دار بنده

 

میگه بگم هرچی دیگه هس بدید

 

جای منم با آمریکا دس بدید

 

جاتون خالی الان یهو اومدن

 

شهریاری و احمدی روشن

 

میگن بتون بگم که باریکلا

 

بابا صد آفرین هزار ماشالا

 

چه دولتی چه ملتی چه چیزی

 

گوشتو دادن نخود مونده تو دیزی

 

بترکونید همه تحریمارو

 

جون ماها بچسبید امریکارو

 

خون شهیدا رو ثمر ببخشید

 

آی بچه هایی که تو درس و مخشید

 

ماها که خوندیم به کجا رسیدیم ؟

 

نگاه کنید ؟ الان همه شهیدیم !

 

پاشید برید تو کوچه ها حال کنید

 

راکتور چوبی بسازید چال کنید

 

به این توافقات مستفیضید

 

سیمان تو قلب راکتورا بریزید

 

شما با هسته ای کاری ندارید

 

مانع پیشرفتو ورش بدارید

 

بدید به این آمریکایی ها بره

 

آمریکا این آشغالا رو میخره

 

ماشالا از ما شهدا هم سرید

 

جلوتر از قدم های رهبرید

 

برای آمریکا خیلی عزیزید

 

توی مذاکره نمک میریزید

 

خلاصه اینکه ملت پهلوون

 

فست فود امریکایی نوش جون

 

فقط حواستون باشه همیشه

 

تو تاریخ این چیزا نوشته میشه

 

یه روز یه ملت پر از ادعا

 

دیپلماتاش با ای کیوی بالا

 

 نسخه هسته ایمونو پیچوندن

 

هی خر برفت و خر برف میخوندن

 

میگفتن : ((این موگرینی خواهری کرد

 

جان کری جون خیلی برادری کرد

 

اوباما آخرش به ماها دس داد

 

یه ذره از پولای مارو پس داد


  • بوی یاس ....

#قسمت شصت و ششم داستان دنباله دار نسل سوخته: محمد مهدی
شب بود که تلفن زنگ زد ... محمد مهدی ... پسر خاله مادرم بود ... پسر خاله ای که تا قبل از بیماری مادربزرگ ... به کل، من از وجود چنین شخصی بی اطلاع بودم ...
توی مدتی که از بی بی پرستاری می کردم ... دو بار برای عیادت اومد مشهد ... آدم خون گرم، مهربان، بی غل و غش، متواضع و خنده رو ... که پدرم به شدت ازش بدش می اومد... این رو از نگاه ها، حالت ها و رفتار پدرم فهمیدم ... علی الخصوص وقتی خیلی عادی ... پاش رو در می آورد و تکیه می داد به دیوار ... صدای غرولندهای یواشکی پدرم بلند می شد ...

زنگ زد تا اجازه من رو برای یه سفر مردونه از پدرم بگیره ... اون تماس ... اولین تماس محمد مهدی به خونه ما بود ...
پدرم، سعی می کرد خیلی مودبانه پای تلفن باهاش صحبت کنه ... اما چهره اش مدام رنگ به رنگ می شد ... خداحافظی کرد و تلفن رو با عصبانیت خاصی کوبید سر جاش ...
-
مرتیکه زنگ زده میگه ... داریم یه گروه مردونه میریم جنوب... مناطق جنگی ... اگر اجازه بدید آقا مهران رو هم با خودمون ببریم ... یکی نیست بگه ...
و حرفش رو خورد ... و با خشم زل زد بهم ...
-
صد دفعه بهت گفتم با این مردک صمیمی نشو ... گرم نگیر ... بعد از 19، 20 سال ... پر رو زنگ زده که ...

که با چشم غره های مادرم حرفش رو خورد ... مادرم نمی خواست این حرف ها به بچه ها کشیده بشه ... و فکرش هم درست بود ...

علی رغم اینکه با تمام وجود دلم می خواست باهاشون برم مناطق جنگی ... عشق دیدن مناطق جنگی ... شهدا ... اونم دفعه اول بدون کاروان ...

اما خوب می دونستم ... چرا پدرم اینقدر از آقا محمدمهدی بدش میاد ... تحمل رقیب عشقی ... کار ساده ای نیست... این رو توی مراسم ختم بی بی ... از بین حرف های بزرگ ترها شنیده بودم ... وقتی بی توجه به شنونده دیگه ... داشتن با هم پشت سر پدرم و محمد مهدی صحبت می کردن ...

#
قسمت شصت و هفتم داستان دنباله دار نسل سوخته: رقیب

آقا محمدمهدی ... که همه آقا مهدی صداش می کردن ... از نوجوانی به شدت شیفته و علاقه مند به مادرم بوده ... یکی دو باری هم خاله کوچیکه با مادربزرگم صحبت کرده بوده ... دیپلم گرفتن مادرم و شهادت پدربزرگ ... و بعد خواستگاری پدرم ... و چرخش روزگار ...
وقتی خبر عقد مادرم رو به همه میگن ... محمدمهدی توی بیمارستان، مجروح بوده ... و خاله کوچیکه هم جرات نمی کنه بهش خبر بده ... حالش که بهتر میشه ... با هزار سلام و صلوات بهش خبر میگن ... آسیه خانم عروس شد و عقد کرد ... و محمد مهدی دوباره کارش به بیمارستان می کشه ... اما این بار ... نه از جراحت و مجروحیت ... به خاطر تب 40 درجه ...

داستان عشق آقا مهدی چیزی نبود که بعد از گذشت قریب به 20 سال ... برای پدرم تموم شده باشه ... و همین مساله باعث شده بود ... ما هرگز حتیاز وجود چنین شخصی توی فامیل خبر نداشته باشیم ...
نمی دونم آقا مهدی ... چطور پای تلفن با پدر حرف زده بود... آدمی که با احدی رودربایستی نداشت ... و بی پروا و بدون توجه به افراد و حرمت دیگران ... همیشه حرفش رو می زد و برخورد می کرد ... نتونسته بود محکم و مستقیم جواب رد بده ...
اون شب حتی از خوشی فکر جنوب رفتن خوابم نمی برد ... چه برسه به اینکه واقعا برم ... اما...
از دعای ندبه که برگشتم ... تازه داشت صبحانه می خورد ... رفتم نشستم سر میز ... هر چند ته دلم غوغایی بود ...
ـ اگر این بار آقا مهدی زنگ زد ... گوشی رو بدید به خودم ... خودم مودبانه بهشون جواب رد میدم ...

ـ جدی؟ ... واقعا با مهدی نمیری جنوب؟ ... از تو بعیده ... یه جا اسم شهید بیاد و تو با سر نری اونجا ...

لبخند تلخی زدم ...
ـ تا حالا از من دروغ شنیدید؟ ... شهدا بخوان ... خودشون، من رو می برن ...

#
قسمت شصت و هشتم داستان دنباله دار نسل سوخته: یه الف بچه
با حالت خاصی بهم نگاه کرد ...
ـ چرا نمیری؟ ... توی مراسم مادربزرگت که خوب با محمد مهدی ... خاله خان باجی شده بودی ...
نمی دونستم چی باید بگم ... می خواستم حرمت پدرم رو حفظ کنم ... و از طرفی هم نمی خواستم بفهمه از ماجرا با خبر شدم ... با شرمندگی سرم رو انداختم پایین ...
ـ جواب من رو بده ... این قیافه ها رو واسه کسی بگیر که خریدارش باشه ...
همون طور که سرم پایین بود ... گوشه لبم رو با دندون گرفتم...
ـ خدایا ... حالا چی کار کنم ... من پا رو دلم گذاشتم به حرمت پدرم ... اما حالا ...
یهو حالت نگاهش عوض شد ...
-
تو از ماجرای بین من و اون خبر داری ...
برق از سرم پرید ... سرم رو آوردم بالا و بهش نگاه کردم ...
ـ من صد تای تو رو می خورم و استخوان شون رو تف می کنم ... فکر کردی توی یه الف بچه که مثل کف دستم می شناسمت .... می تونی چیزی رو از من مخفی کنی؟ ... اون محمد عوضی ... ماجرا رو بهت گفته؟ ...
با شنیدن اسم دایی محمد ... یهو بهم ریختم ...
ـ نه به خدا دایی محمد هیچی نگفت ... وقتی هم فهمید بقیه در موردش حرف می زنن دعواشون کرد ... که ماجرای 20 سال پیش رو باز نکنید ... مخصوصا اگر به گوش خانم آقا محمد مهدی برسه ... خیلی ناراحت میشه ...
تا به خودم اومدم و حواسم جمع شد ... دیدم همه چیز رو لو دادم ... اعصابم حسابی خورد شد ... سرم رو انداختم پایین... چند برابر قبل، شرمنده شده بودم ...
ـ هیچ وقت ... احدی نتونست از زیر زبونت حرف بکشه ... حالا ... الحق که هنوز بچه ای ...

ـ پاشو برو توی اتاقت ... لازم نکرده تو واسه من دل بسوزونی... ترجیح میدم بمیرم ولی از تو یکی، کمک نگیرم ...

#
قسمت شصت و نهم داستان دنباله دار نسل سوخته: مثل کف دست
برگشتم توی اتاقم ... بی حال و خسته ... دیشب رو اصلا نخوابیده بودم ... صبح هم که رفته بودم دعای ندبه ... بعد از دعا ... سه نفره کل مسجد رو تمییز کرده بودیم ... استکان ها رو شسته بودیم و ...

اما این خستگی متفاوت بود ... روحم خسته بود و درد می کرد ... اولین بار بود که چنین حسی به سراغم می اومد ...
-
اگر من رو اینقدر خوب می شناسی ... اینقدر خوب که تونستی توی یه حرکت ... همه چیز رو از زیر زبونم بکشی... پس چرا این طوری در موردم فکر می کنی و حرف میزنی؟ ... من چه بدی ای کردم؟ ... من که حتی برای حفظ حرمتت ...
بی اختیار، اشک از چشمم فرو می ریخت ... پتو رو کشیدم روی صورتم ... هر چند سعید توی اتاق نبود ...
ـ خدایا ... بازم خودمم و خودت ... دلم گرفته ... خیلی ...
تازه خوابم برده بود ... که با سر و صدای سعید از خواب پریدم... از عمد ... چنان زمین و زمان و ... در تخته رو بهم می کوبید ... که از اشیاء بی صدا هم صدا در می اومد ... اذیت کردن من ... کار همیشه اش بود ...
سرم رو گیج و خسته از زیر پتو در آوردم ... و نگاهش کردم...
ـ چیه؟ ... مشکلی داری؟ ... ساعت 10 صبح که وقت خواب نیست ... می خواستی دیشب بخوابی ...
چند لحظه همین طور عادی بهش نگاه کردم ... و دوباره سرم رو کردم زیر پتو ...
ـ من همبازی این رفتار زشتت نمیشم ... کاش به جای چیزهای اشتباه بابا ... کارهای خوبش رو یاد می گرفتی ...
این رو توی دلم گفتم و دوباره چشمم رو بستم ...
-
خدایا ... همه این بدی هاشون ... به خوبی و رفاقت مون در...
شب ... مامان می خواست میز رو بچینه ... عین همیشه رفتم توی آشپزخونه کمک ... در کابینت رو باز کردم ... بسم الله گفتم و پارچ رو برداشتم .. تا بلند شدم و چرخیدم ... محکم خوردم به الهام ... با ضرب، پرت شد روی زمین ... و محکم خورد به صندلی ...

#
قسمت هفتاد داستان دنباله دار نسل سوخته: دشتی پر از جواهر

اونقدر آروم حرکت می کرد ... که هیچ وقت صدای پاش رو نمی شنیدم ... حتی با اون گوش های تیزم ...

چشم هاش پر از اشک شد ... معلوم بود خیلی دردش گرفته ... سریع خم شدم کنارش ...
ـ خوبی؟ ...

با چشم های پر اشکش بهم نگاه کرد ...
ـ آره چیزیم نشد ...
دستش رو گرفتم و بلندش کردم ...
ـ خواهر گلم ... تو پاهات صدا نداره ... بقیه نمی فهمن پشت سرشونی ... هر دفعه یه بلایی سرت میاد ... اون دفعه هم مامان ندیدت ... ماهی تابه خورد توی سرت ... چاره ای نیست ... باید خودت مراقب باشی ... از پشت سر به بقیه نزدیک نشو ...

همون طور که با بغض بهم نگاه می کرد ... گفت ...
ـ می دونم ... اما وقتی بسم الله گفتی ... موندم چرا ... اومدم جلو ببینم توی کابینت دعا می خونی؟ ...

ناخودآگاه زدم زیر خنده ...
ـ آخه توی کابینت که جای دعا خوندن نیست ...
به زحمت خنده ام رو کنترل کردم ... و با محبت بهش نگاه کردم ...
ـ هر کار خوبی رو که با اسم و یاد خدا و برای خدا شروع کنی... میشه عبادت ... حتی کاری که وظیفه ات باشه ... مثل این می مونه که وسط یه دشت پر جواهر ... ولت کنن بگن اینقدر فرصت داری ... هر چی دلت می خواد جمع کنی ...

اشک هاش رو پاک کرد ... و تند تر از من دست به کار شد ... هر چیزی رو که برمی داشت ... بسم الله می گفت ... حتی قاشق ها رو که می چید ...
دیگه نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ... خم شدم پیشونیش رو بوسیدم ...
ـ فدای خواهر گلم ... یه بسم الله بگی به نیت انداختن کل سفره ... کفایت می کنه ... ملائک بقیه اش رو خودشون برات می نویسن ...
مامان برگشت توی آشپزخونه ... و متحیر که چه اتفاق خنده داری افتاده ... پشت سرش هم ...
چشمم که به پدر افتاد خنده ام کور شد ... و سرم رو انداختم پایین ...

  • بوی یاس ....


  • بوی یاس ....

حیرانم...........

۱۰
اسفند

حیرانم از جماعتی که روزی دزد دزد میکردند  و خواستار دادگاهی شدن  عالیجناب  ...... میشدند الان همون رو رئیس خودشون کردند و حمایتش میکنند !!!!!!!

 

حیرانم از جماعتی که پدری را که از فرزندش دزدش حمایت میکند و خم به ابرو نمی اورد مردمی او را به سرلیستی قبولش میکنند

حیرانم از جماعتی که روزی از صبح منتظر بودند تا دادگاه کرباسچی رو ببینین اما حال به حامیانش رای میدهند

حیرانم از ادمهایی که ....................

امیدوارم تهرانی ها با اگاهی به این فسادها تو انتخابات شرکت نکرده باشند.

 

و اما یک سوال تهرانی های گرامی

دولتی که شما حامیش هستین چرا نفت رو با تقریبا 30 دلار میفروشه و تو بوق و کرنا میکنه کشور رو با نفت30 دلاری نگهداشتیم بنزین رو ارزون نمیده مگه بنزین از نفت نیست چرا وقتی نفت ارزون میشه بنزین همچنان قیمتش میره بالا؟!!!!

دولت دهم با نفت به قول شما120دلاری بنزین رو 400 الی700 میداد بهتون حال دولت یازدهم با نفت به قول 35 دلاری بنزین 1000 تومنی بهتون میده!

 

البته حق دارین حمایتی که با خرید هواپیما و وام خودرو ............. بهتون کرده نمک گیرتون کرده شاید، به لیست انگلیسی داعشی رای بدین امید که وقتی داعش بهتون حمله ور شد همین هاشمی و روحانی از جان و مالتان دفاع کنه!

 

کسی که خودش را به خواب زده رو نمیشه هیچ وقت بیدار کرد.

 

  • بوی یاس ....

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی

 

چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

 

چه طرفی بست از این جمعیتْ ایران، جز پریشانی

 

چه داند رهبری، سر گشتۀ صحرای نادانی

 

چرا مردی کند دعوی کسی، کو کمتر است از زن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ..... تویی یا من؟

 

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

 

به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی

 

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی

 

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

 

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ..... تویی یا من

 

تو اهل پایتختی، باید اهل معرفت باشی

 

به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی

 

چرا بیچاره ای و مشدی و بی تربیت باشی

 

به نقص من چه خندی، خود سراپا منقصت باشی

 

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن

 

الا تهرانیا انصاف میکن .... تویی یا من

 

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

 

به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

 

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی

 

اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی

 

ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ...... تویی یا من

 

به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل

 

فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل

 

چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل

 

تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

 

ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون

 

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

 

عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم

 

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

 

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

 

کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن

 

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

 

چو استاد دغل، سنگ محک بر سکه ما زد

 

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

 

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

 

چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

 

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ..... تویی یا من

 

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

 

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

 

چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد

 

چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

 

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ..... تویی یا من

 

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد

 

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

 

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد

 

هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد

 

تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن

 

الا تهرانیا انصاف میکن ...... تویی یا من

 

  • بوی یاس ....


#
قسمت شصت و یکم داستان دنباله دار نسل سوخته: شاگرد
جدای از برنامه های عبادی اون دفتر ... برنامه های سابق خودم رو هم ادامه می دادم ... قدم به قدم و ذره به ذره ...

از قول یکی از اون هادی ها شنیده بودم ... نباید یهو تخت گاز جلو بری ... یا ترمز می بری و از اون طرف بوم می افتی ... یا کلا می بری و از این طرف بوم ...
چله حدیثیم تموم شده بود ... دنبال هر حدیث اخلاقی ای که می گشتم ... که برنامه جدید این چله بشه ... یا چیزی پیدا نمی کردم ... یا ...
چند روز از تموم شدن چله قبلی می گشت ... و من همچنان ... دست از پا درازتر ...

سوار تاکسی های خطی ... داشتم از مدرسه برمی گشتم که یهو ... روی یه دیوار نوشته بود ... "خوشا به حال شخصی که تفریحش، کار باشه" ... امام علی علیه السلام ...

تا چشمم بهش افتاد ... همون حس همیشگی بلند گفت...
-
آره دقیقا خودشه ...

و این حدیث برنامه چله بعدی من شد ... تمام فکر و مغزم داشت روی این مقوله کار می کرد ... کار ...
قرار بود بعد از ظهر با بچه ها بریم گیم نت ... توی راه چشمم به نوشته پشت شیشه یه مغازه قاب سازی افتاد ... چند دقیقه بهش خیره شدم ... و رفتم تو ...
ـ سلام آقا ... نوشتید شاگرد می خواید ... هنوز کسی رو استخدام نکردید؟ ...
خنده اش گرفت ... چنان گفتم کسی رو استخدام نکردید ... که انگار واسه مصاحبه شغلی یا یه مرکز دولتی بزرگ اومده بودم ...
-
چند سالته؟ ...
ـ 15 ...
جا خورد ...
ـ ولی هنوز بچه ای ...

ـ در عوض شاگرد بی حقوقم ... پولش مهم نیست ... می خوام کار یاد بگیرم ... بچه اهل کاری هم هستم ... صبح ها میرم مدرسه ... بعد از ظهر میام ...


#
قسمت شصت و دوم داستان دنباله دار نسل سوخته: رضایت نامه
چند لحظه بهم خیره شد ...
-
کار کردن که بچه بازی نیست ...

ـ خیلی ها هم سن و سال من هستن و کار می کنن ... قبولم می کنید یا نه؟ ... زبر و زرنگم ... کار رو هم زود یاد می گیرم ...

ـ از ساعت 4 تا 8 شب ... زبر و زرنگ باشی ... کار رو یادت میدم ... نباشی باید بری ... چون من یه آدم دائم می خوام... ولی از جسارتت خوشم اومده که قبولت می کنم ... فقط قبل از اومدن باید از پدر یا مادرت رضایت بیاری ...
کلا از قرار توی گیم نت یادم رفت ... برگشتم سمت خونه ... موقعیت خیلی خوبی بود ... و شروع خوبی ... اما چطور بگم و رضایت بگیرم؟ ... پدرم که محاله قبول کنه ... مادرمم ...
اون شب، تمام مدت مغزم داشت روی نقشه های مختلف کار می کرد ... حتی به این فکر کردم که خودم رضایت نامه تقلبی بنویسم ... اما بعدش گفتم ...
-
خوب ... اون وقت هر روز به چه بهانه ای می خوای بری بیرون؟ ... هر بار هم باید واسش دروغ سر هم کنی ... تازه دیر هم اگه برگردی باز یه جور دیگه ...
غرق فکر بودم که ایده فوق العاده ای به ذهنم رسید ... بعد از نماز صبح رفتم توی آشپزخونه ... چای رو دم کردم ... و رفتم نون تازه گرفتم ... وقتی برگشتم ... مادرم با خوشحالی ازم تشکر کرد ... منم لبخند زدم ...
ـ دیگه مرد شدم ... کار و تلاش هم توی خون مرده ...

خندید ...
ـ قربون مرد کوچیک خونه ...
به خودم گفتم ...
-
آفرین مهران ... نزدیک شدی ... همین طوری برو جلو ...
و با یه لبخند بزرگ به پیش رفتم ...

#
قسمت شصت و سوم داستان دنباله دار نسل سوخته: شانه های یک مرد

دنبال مامانم رفتم توی آشپزخونه ... داشت نون ها رو تکه تکه می کرد ...
ـ مامان ...
-
جانم؟ ...
ـ قدیم می گفتن ... یکی از نشانه های مرد خوب اینه که ... یکی محکم بزنی روی شونه اش ... ببینی از روش خاک بلند میشه یا نه ...
خندید ...
ـ این حرف ها رو از بی بی شنیدی؟ ...
ـ الان همه بچه های هم سن و سال من ... یا توی گیم نتن... یا توی خیابون به چرخ زدن و گشتن ... یا پای کامیپوتر مشغول بازی ... نمیگم بازی بده ... ولی ...
مکث کردم و حرفم رو خوردم ... چرخید سمت من ...
ـ میشه من وقتم رو یه طور دیگه استفاده کنم؟ ...
ـ مثلا چطوری؟ ...
-
یه طوری که حضرت علی گفته ...
لبخندش جدی شد ... اما نگاهش هنوز پر از محبت بود ...
-
حضرت علی چی گفته؟ ...
-
خوش به حال کسی که تفریحش ... کارشه ...

با همون حالت ... چند لحظه بهم نگاه کرد ...
ـ ولی قبل از حضرت علی ... زمان پیامبر بوده ... که گفتن ... علم را بجوئید حتی اگر در چین باشد ...

رسما کم آوردم ... همیشه جلوی آرامش، وقار، کلام و منطق مادرم ... از دور مسابقات خارج می شدم ... سرم رو انداختم پایین و از آشپزخونه رفتم بیرون ...
لباسم رو عوض کردم و آماده شدم که برم مدرسه ... و عمیق توی فکر ...
ـ خدایا ... یعنی درست رفتم یا غلط ...
کیفم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون ...

#
قسمت شصت و چهارم داستان دنباله دار نسل سوخته: قول زنانه

تا چشم مادرم بهم افتاد ... صدام کرد ... رفتم سمت آشپزخونه ...
ـ بازم صبحانه نخورده؟ ...
ـ توی راه یه دونه از نون ها رو خالی خوردم ...
ـ قبل رفتن سعید رو هم صدا کن پاشه ... خواب می مونه ...
برگشتم سمت آشپزخونه و صدام رو آوردم پایین تر ...
ـ می شناسیش که ... من برم صداش کنم ... میگه به تو چه؟ ... و دوباره می خوابه ... حتی اگر بگم مامان گفت پاشو...

دنبالم تا دم در اومد ... محال بود واسه بدرقه کردن ما نیاد ... دوباره یه نگاهی بهم انداخت ...
ـ ناراحتی؟ ...

ژست گرفتم و مظلومانه نگاش کردم ...
ـ دروغ یا راستش؟ ...

هنوز یه قدم دور نشده بودم که برگشتم ...
-
حالا اگه مردونه قول بدم ... نمره هام پایین نیاد چی؟ ...

خندید ...
-
منم زنونه قول میدم تا بعد از ظهر روش فکر کنم ... ولی قول نمیدم اجازه بدم ... اما اگه دوباره به جواب نه برسم ...
پریدم وسط حرفش ...
-
جان خودم هیچی نمیگم ... ولی تو رو خدا ... از یه طرفی فکر کن که جوابش بله بشه ...

اون روز توی مدرسه ... تا چشمم به چشم ناراحت و عصبانی بچه ها افتاد ... تازه یادم اومد دیروز توی گیم نت قرار داشتیم ... و من رسما همه رو کاشته بودم ...

مجبور شدم کل پول تو جیبی هفته ام رو واسشون ساندویچ بخرم ... تا رضایت بدن و حلالم کنن ... بالاخره مرده و قولش ...

#
قسمت شصت و پنجم داستان دنباله دار نسل سوخته: عیدی بدون بی بی
نمی دونم مادرم چطور پدرم رو راضی کرده بود ... اما ازش اجازه رو گرفت ... بعد از ظهر هم خودش باهام اومد و محیط اونجا رو دید ... و حضورش هم اجازه رسمی ... برای حضور من شد ... و از همون روز ... کارم رو شروع کردم ...
از مدرسه که می اومدم ... سریع یه چیزی می خوردم ... می نشستم سر درس هام ... و بعد از ظهر ... راس ساعت 4 توی کارگاه بودم ... اشتیاق عجیبی داشتم ... و حس می کردم دیگه واقعا مرد شدم ...
شب هم حدود هشت و نیم، نه ... می رسیدم خونه ... تقریبا همزمان پدرم ...

سریع دوش می گرفتم و لباسم رو عوض می کردم ... و بلافاصله بعد از غذا ... می نشستم سر درس ... هر چی که از ظهر باقی مونده بود ...

من توی اون مدت که از بی بی نگهداری می کردم ... به کار و نخوابیدن ... عادت کرده بودم ... و همین سبک جدید زندگی ... من رو وارد فضای اون ایام می کرد ...

تنها اشکال کار یه چیز بود ... سعید، خیلی دیر ساعت 10 یا 10:30 می خوابید ... و دیگه نمی شد توی اتاق، چراغ روشن کنم ... ساعت 11 چراغ مطالعه رو برمی داشتم و میومدم توی حال ... گاهی هم همون طوری خوابم می برد ... کنار وسایلم ... روی زمین ...

عید نوروز نزدیک می شد ... اما امسال ... برعکس بقیه ... من اصلا دلم نمی خواست برم مشهد ... یکی دو باری هم جاهای دیگه رو پیشنهاد دادم ...

اما هر بار رد شد ... علی الخصوص که سعید و الهام هم خیلی دوست داشتن برن مشهد ... همه اونجا دور هم جمعمی شدن ... یه عالمه بچه ... دور هم بازی می کردن ... پسر خاله ها ... دختر دایی ها ... پسر دایی ها ... عالمی بود برای خودش ...

اما برای من ... غیر از زیارت امام رضا ... خونه مادربزرگ پر از دلگیری و غصه بود ... علی الخصوص ... عید اول ... اولین عید نوروزی که مادربزرگ نبود ...

بین دلخوری و غصه ... معلق می زدم که ... محمد مهدی زنگ زد ... پسر خاله مادرم ...

  • بوی یاس ....


  • بوی یاس ....

التماس دعا

۰۴
اسفند

بسم رب الشهداء والصدیقین

امروز رفته بودم خونه یکی از همکلایس هام البته چندتا از دوستان باهم هماهنگ کردیم رفتیم حالا علت رفتنم :

همسر این دوست عزیز از مدافعان حرم هستن چند ماهیه رفتن ولی خبری ازشون ندارن  یکی از بچه ها  بهم گفت که صداشون رو شنیدن که گفته من زخمی شدم بعد صدای تیرباران اومده معلوم نیست شهید شدن یا نه ولی به احتمال زیاد شهید شده باشن ولی اینارو خانمش نمیدونه . خانمش هنوز امیدواره همسرش برگرده براش دعا کنین سخته خیلی سخته . متاسفانه دوستم باردار بوده ولی به خاطر همین حرفها ی صدو نقیضی که شنیده بچش سقط میشه.من که خدا حافظی کردنی دیگه نتونستم تحمل کنم و زود اومدم بیرون ترسیدم از چشمام چیزی بو ببره.

خواهش میکنم برای همه مخصوصا همسران این عزیزان دعا کنید دعا کنیم اولا به اغوش خانواده برگردن دوما اگر شهادت روزیشون شد همسرانشون بتونن صبر پیشه کنن و زینب وار صبوری کنن.

سخته واقعا سخته

  • بوی یاس ....


#قسمت پنجاه و پنجم داستان دنباله دار نسل سوخته: دستخط
تمام وجودم می لرزید ... ساکی که بیشتر از 20 سال درش بسته مونده بود ... رفتم دوباره وضو گرفتم ... وسایل شهید بود ...
دو دست پیراهن قدیمی ... که بوی خاک کهنه گرفته بود ... اما هنوز سالم مونده بود ... و روی اونها ... یه قرآن و مفاتیح جیبی ... با یه دفتر ...
تا اون موقع دستخطی از پدربزرگم ندیده بودم ... بازش که کردم ... تازه فهمیدم چرا مادربزرگ گفت باید به یکی می دادم که قدرش رو بدونه ...
کل دفتر، برنامه عبادی و تهذیبی بود ... از ذکرهای ساده ... تا برنامه دعا، عبادت، نماز شب و نماز غفیله ... ریز ریز همه اش رو شرح داده بود ... حتی دعاهای مختلف ...
چشم هام برق می زد و محو دفتر بودم ... که بی بی صدام کرد ...
-
غیر از اون ساک ... اینم مال تو ...
و دستش رو جلو آورد و تسبیحش رو گذاشت توی دستم ...
-
این رو از حج برام آورده بود ... طواف داده و متبرکه ... می گفت کربلا که آزاد بشه ... اونجا هم واست تبرکش می کنم ...
خم شدم و دست بی بی رو بوسیدم ... دلم ریخت ... تازه به خودم اومدم و حواسم جمع شد ... داره وصیت می کنه ... گریه ام گرفته بود ...
-
بی بی جان ... این حرف ها چیه؟ ... دلت میاد حرف از جدایی میزنی؟ ...
-
مرگ حقه پسرم ... خدا رو شکر که بی خبر سراغم نیومد... امان از روزی که مرگ بی خبر بیاد و فرصت توبه و جبران رو از آدم بگیره ...
دیگه آب و غذا هم نمی تونست بخوره ... سرم هم توی دستش نمی موند ... می نشستم بالای سرش ... و قطره قطره آب رو می ریختم توی دهنش ... لب هاش رو تر می کردم ... اما بازم دهانش خشک خشک بود ..

#
قسمت پنجاه و ششم داستان دنباله دار نسل سوخته: ساعت به وقت کربلا
بی حس و حال تر از همیشه ... روی تخت دراز کشیده بود... حس و رمق از چشم هاش رفته بود ... و تشنگی به شدت بهش فشار می آورد ... هر چی لب هاش رو تر کردم... دیگه فایده نداشت ... وجودش گر گرفته بود ...
گریه ام گرفت ... بی اختیار کنار تختش گریه می کردم ... حالش خیلی بد بود ... خیلی ...
شروع کردم به روضه خوندن ... هر چی که شنیده بودم و خونده بودم ... از کربلا و عطش بچه ها ... اشک می ریختم و روضه می خوندم ... از علی اکبر امام حسین ... که لب هاش از عطش سوخته بود ... از گریه های علی اصغر ... و مشک پاره ابالفضل العباس ... معرکه ای شده بود ...
ساکت که شدم ... دستش رو کشید روی سرم ... بی حس و جان ... از خشکی لب و گلو ... صداش بریده بریده می اومد...
-
زیارت ... عاشورا ... بخون ...
شروع کردم ... چشم هاش می رفت و می اومد ...
- "
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللهِ ... اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَابْنَ رَسُولِ اللهِ ... اَلسَّلاٰمُ عَلَیْکَ یَا بْنَ اَمیرِالْمُؤْمِنین ...
به سلام آخر زیارت رسیده بود ...
-
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ...
چشم های بی رمق خیس از اشکش ... چرخید سمت در... قدرت حرکت نداشت ... اما حس کردم با همه وجود می خواد بلند شه ... با دست بهم اشاره کرد بایست ... ایستادم...
دیگه قدرت کنترل خودم رو نداشتم ... من ضجه زنان گریه می کردم ... و بی بی ... دونه دونه ... با سر سلام می داد... دیگه لب هاش تکان نمی خورد ... اما با همون سختی تکان شون می داد ... و چشمش توی اتاق می چرخید ...
دستم رو گرفتم توی صورت خیس از اشکم ...
-
اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ ... وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ ... وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَیْنِ ... وَعَلى ...
سلام به آخر نرسیده ... به فاصله کوتاه یک سلام ... چشم های بی بی هم رفت ...
دیگه پاهام حس نداشت ... خودم رو کشیدم کنار تخت و بلندش کردم ... از آداب میت ... فقط خوابوندن رو به قبله رو بلد بودم ...
نفسم می رفت و می اومد ... و اشک امانم نمی داد ... ساعت 3 صبح بود ...
#
قسمت پنجاه و هفتم داستان دنباله دار نسل سوخته: محشری برای بی بی
با همون حال، تلفن رو برداشتم ... نمی دونستم اول به کی و کجا خبر بدم ... اولین شماره ای که اومد توی ذهنم ... خاله معصومه بود ...
آقا جلال با صدای خواب آلود، گوشی رو جواب داد ... اما من حتی در جواب سلامش نتونستم چیزی بگم ... چند دقیقه ... تلفن به دست ... فقط گریه می کردم ... از گلوم هیچ صدایی در نمی اومد ...
آقا جلال به دایی محسن خبر داده بود ... ده دقیقه بعد از رسیدن خاله ... دایی و زن دایی هم رسیدن ... محشری به پا شده بود ...
کمی آروم تر شده بودم ... تازه حواسم به ساعت جمع شد... با اون صورت پف کرده و چشم های سرخ ... رفتم توی دستشویی و وضو گرفتم ...
با الله اکبر نماز ... دوباره بی اختیار ... اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد ... قدرت بلند کردن سرم رو از سجده نداشتم ... برای خدا و پیش خدا دلتنگی می کردم ... یا سر نماز هم مشغول عزاداری بودم ... حال و هوای نمازم ... حال و هوای نماز نبود ...
مادربزرگ رو بردن ... و من و آقا جلال، پارچه مشکلی سر در خونه زدیم ... با شنیدن صدای قرآن ... هم وجودم می سوخت ... و هم آرام تر می شد ...
کم کم همسایه ها هم اومدن ... عرض تسلیت و دلداری ... و من مثل جنازه ای دم در ایستاده بودم ... هر کی به من می رسید ... با دیدن حال من، ملتهب می شد ... تسبیح مادربزرگ رو دور مچم پیچیده بودم ... و اشک بی اختیار و بی وقفه از چشمم می اومد ... بیشتر از بقیه، به من تسلیت می گفتن ...
با رسیدن مادرم ... بغضم دوباره ترکید ... بابا با اولین پرواز ... مادرم رو فرستاده بود مشهد ...
#
قسمت پنجاه و هشتم داستان دنباله دار نسل سوخته: تلقین

با یک روز تاخیر ... مراسم تشییع جنازه انجام شد تا همه برسن ... بی بی رو بردیم حرم و از اونجا مستقیم بهشت رضا ... همه سر خاک منتظر بودن ...
چشمم که به قبر افتاد ... یاد آخرین شب افتادم ... و زیارت عاشورایی که برای بی بی می خوندم ... لعن آخرش مونده بود ... با اون سر و وضع خاکی و داغون ... پریدم توی قبر ...
ـ بسم الله الرحمن الرحیم ... اللّٰهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى و ...
پدرم با عصبانیت اومد جلو تا من رو بکشه بیرون ... که دایی محمد جلوش رو گرفت ... لعن تموم شد ... رفتم سجده ...
-
اَللّهُمَّ لَکَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاکِرینَ لَکَ عَلٰى مُصابِهِمْ ... اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلٰى عَظیمِ رَزِیَّتى ... اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَیْنِ یَوْمَ الْوُرُودِ ...
صورت خیس از اشک ... از سجده بلند شدم ... می خواستم بیام بیرون که دایی محمد هم پرید توی قبر ... دستم رو گرفت ... و به دایی محسن اشاره کرد ...
-
مادر رو بده ...
با هم دیگه بی بی رو گذاشتیم توی قبر ... دستش رو گذاشت روی شونه ام ...
ـ من میگم تو تکرار کن ... تلقین بخون ...
یکی از بین جمع صداش رو بلند کرد ...
ـ بچه است ... دفن میت شوخی بردار نیست ...
و دایی خیلی محکم گفت ...
ـ بچه نیست ... لحنش هم کامل و صحیحه ...
و با محبت توی چشم هام نگاه کرد ...
ـ میگم تو تکرار کن ... فقط صورتت رو پاک کن ... اشک روی میت نریزه ...

#
قسمت پنجاه و نهم داستان دنباله دار نسل سوخته: بزرگ ترین مصائب

حال و روزم خیلی خراب بود ... دیگه خودم هم متوجه نمی شدم ... راه می رفتم ... از چشمم اشک می اومد ... خرما و حلوا تعارف می کردم ... از چشمم اشک می ریخت ... از خواب بلند می شدم ... بالشتم خیس از اشک بود ... همه مصیبت خودشون رو فراموش کرده بودن ... و نگران من بودن...
ـ این آخر سر کور میشه ... یه کاریش کنید آروم بشه ...
همه نگران من بودن ... ولی پدرم تا آخرین لحظه ای که ذهنش یاریش می کرد ... متلک های جدیدش رو روی من آزمایش می کرد ... این روزهای آخر هم که کلا ... به جای مهران ... نارنجی صدام می کرد ...
البته هر وقت چشم دایی محمد رو دور می دید ... نمی دونم چرا ولی جرات نمی کرد جلوی دایی محمد سر به سرم بزاره ...
هر کسی به من می رسید به نوبه خودش سعی در آروم کردن من داشت ... با دلداری ... با نصیحت ... با ... اما هیچ چیز دلم رو آرام نمی کرد ...
بعد از چند ساعت تلاش ... بالاخره خوابم برد ...
خرابه ای بود سوت و کور ... بانوی قد خمیده ای کنار دیوار ... نشسته داشت نماز می خوند ... نماز که به آخر رسید ... آرام و با وقار سرش رو بالا آورد ...
ـ آیا مصیبتی که بر شما وارد شد ... بزرگ تر از مصیبتی بود که در کربلا بر ما وارد شد؟ ...
از خواب پریدم ... بدنم یخ کرده بود ... صورت و پیشانیم از عرق خیس شده بود ... نفسم بند اومده بود ... هنوز به خودم نیومده بودم که صدای اذان صبح بلند شد ...
هفتم مادربزرگ بود و سخنران بالای منبر ... چند کلمه ای درباره نماز گفت و ... گریزی به کربلا زد ...
ـ حضرت زینب "سلام الله علیها" با اون مصیبت عظیم ... که برادران شون رو جلوی چشم شون شهید کردن ... پسران شون رو جلوی چشم شون شهید کردن ... پسران برادرشون رو جلوی چشم شون شهید کردن ... اونطور به خیمه ها حمله کردن و اون فاجعه عظیم عصر عاشورا رو رقم زدن ... حتی یک نمازشون به تاخیر نیوفتاد ... حتی یک شب نماز شب شون فراموش نشد ... چنین روح عظیمی داشتند این بانو و سرور بزرگوار ...

هنوز تک تک اون کلمات توی گوشمه ...
اون خواب و اون کلمات ... و صحبت های سخنران ...
باز هم گریه ام گرفت ... اما این بار اشک های من از داغ و دلتنگی بی بی نبود ... از شرم بود ... شرم از روی خدا ... شرم از ام المصائب و سرورم زینب ...
من ... 7 شب ... نماز شبم ترک شده بود ... در حالی که هیچ کس ... عزیز من رو مقابل چشمانم ... تکه تکه نکرده بود ...

#
قسمت شصت داستان دنباله دار نسل سوخته: جایی برای مردها
پرونده ام رو گرفتیم ... مدیر مدرسه، یه نامه بلند بالا برای مدیر جدید نوشت ... هر چند دلش نمی خواست پرونده ام رو بده ... و این رو هم به زبان آورد ... ولی کاری بود که باید انجام می شد ... نگران بود جا به جایی وسط سال تحصیلی... اونم با شرایطی که من پشت سر گذاشتم ... به درسم حسابی لطمه بزنه ...
روز برگشت ... بدجور دلم گرفته بود ... چند بار توی خونه مادربزرگ چرخیدم ... دلم می خواست همون جا بمونم ... ولی ... دیگه زمان برگشت بود ...
روزهای اول، توی مدرسه جدید ... دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم ... توی دو هفته اول ... با همه وجود تلاش کردم تا عقب موندگی هام رو جبران کنم ... از مدرسه که برمی گشتم سرم رو از توی کتاب در نمی آوردم ...
یه بهانه ای هم شده بود که ذهن و حواسم رو پرت کنم ... اما حقیقت این بود ... توی این چند ماه ... من خیلی فرق کرده بودم ... روحیه ام ... اخلاقم ... حالتم ... تا حدی که رفقای قدیم که بهم رسیدن ... اولش حسابی جا خوردن ...
سعید هم که این مدت ... یکه تاز بود و اتاق دربست در اختیارش ... با برگشت من به شدت مشکل داشت ... اما این همه علت غربت من نبود ... اون خونه، خونه همه بود ... پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم ... همه ... جز من ... این رو رفتار پدرم بهم ثابت کرده بود ... تنها عنصر اضافی خونه ... که هیچ سهمی از اون زندگی نداشت ...
شب که برگشت ... براش چای آوردم و خسته نباشید گفتم... نشستم کنارش ... یکم زل زل بهم نگاه کرد ...
ـ کاری داری؟ ...

ـ دفعه قبلی گفتید اینجا خونه شماست ... و حق ندارم زیر سن تکلیف روزه بگیرم ... الان که به تکلیف رسیدم ... روزه مستحبی رو هم راضی نیستید؟ ... توی دفتر پدربزرگ دیدم... از قول امام خمینی نوشته بود ... برای برنامه عبادی ... روزه گرفتن روزهای دوشنبه و پنجشنبه رو پیشنهاد داده بودن ...
خیلی جدی ولی با احترام ... بدون اینکه مستقیم بهش زل بزنم ... حرفم رو زدم ...
یکم بهم نگاه کرد ... خم شد قند برداشت ...
ـ پس بالاخره اون ساک رو دادن به تو ...
و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد ... فقط صدای تلویزیون بلند بود ... و چشم های منتظر من ... نمی دونستم به چی داره فکر می کنه؟ ... یا ...
-
هر کار دلت می خواد بکن ...
و زیر چشمی بهم نگاه کرد ...
-
تو دیگه بچه نیستی ...
باورم نمی شد ... حس پیروزی تمام وجودم رو فرا گرفته بود... فکرش رو هم نمی کردم ... روزی برسه که مثل یه مرد باهام برخورد کنه ... و شخصیت و رفتار من رو بپذیره ... این یه پیروزی بزرگ بود ...

  • بوی یاس ....